ایده ها

وای که تو سر من چه خبره و چه فکرایی که توش نمی گذره خدا!

این قدر آرزو و ایده دارم توش که نگو.

حالا یه چن تاش رو میننویسم و به مرور زمان هم میام ایده های دیگری رو بهش اضافه مبکنم هر دفعه.

می نویسم بلکه انرژی بشود و در اطرافم ساطع شود و بتونم سریعتر به ایده هام برسم.

۱. پیدا کردن یک گروه خوب و پایه علمی فهمیده و بدون عقده و علاقمند و سطح هوش متوسط که یتونیم راحت با هم بحث کنیم و کارای علمی انجام بدیم و کلی مشکلاتمون رو با هم حل کنیم و طوفان فکری داشته باشیم و همه حرف خودشون رو بزنن حتی اگر به نظر بقیه مزخرف بیاد و مسخرش نکنن و خلاصه خیلی پویا باشه دیگه.

یعنی حالت خوبش هم کار به عنوان محقق تو یه آزمایشگاه علمی باکلاس و انجام کار گروهی چون خیلی بهش اعتقاد دارم و فک میکنم الاق گروهیم هم بد نباشه.

۲. درس دادن ریاضی و یه زبان برنامه نویسی ساده و مسایل کاربردیش به بچه های ابتدایی و راهنمایی.

۳. یاد دادن کار گروهی و اریگامی به بچه های کوچولو.

پ ن : البته واضحتر بگم که من بیشتر علاقه مندم اول برم خودم اینا رو درست درمون یاد بگیرم و بعد به بچه ها یادش بدم.

۴. یاد دادن سخت به بچه های کوچولو.

 

 ادامه دارد...

بهبودها

خب نحوه رفتارم با همکارا خیلی بهتر شدم خدایی اوایل من خیلی سوتی دادم و یه جورایی رفتار میکردم.

۱.الان حداقلش حواسم به نشستن و شمرده حرف زدن و بیجا حرف نزدن هست تو حداقل ۷۰ درصد موارد.

۲. دیگه قبول خودم که قرار نیس تو همه چی استاد باشم و ممکن هست چیزایی رو هم ندونم یعنی خیلی چیزا رو.

۳. قبلن ها با تاکسی رفتنی خجالت می کشیدم . حالا دیگه اصلا به این چیزا فکر نمی کنم و خیلی بهتر شدم .

۴. سر کلاس حواسم خیلی هست چجوری رفتار کنم و با هر کس چجوری حرف بزنم و نمایشی نباشه حرکتهام و واقعا بهتر شدم مثلا یادمه به اون رفتارم تو ترم اول که چقدر بد با اون بنده خدا کارمنده محترمه رفتار کردم.

۵. نحوه پوششم بهتر شده . هم کفشم رو هر دفعه واکس میزنم هم فکری واسه لب کردم . البته فقط سر کلاسای کارگاه و نه همه  کلاسا.

۶. کلا راحت هستم اونجا و واقعا حس میکنم خونه دوم من شده.

حالا الیته از یه چیزایی هم میترسم مثلا هنوز:

۱. نحوه پی ار کردن رو باید یاد بگیرم درست و حسابی .

۲. نحوه نتینگ و وصل شدنش رو یه ذره گیج میزنم توش و برام مبهمه یکمی.

وای اصلا دوس دارم زودتر این ترم تموم بشه و من برسم به اخرای این کتابا و ترم بعد بیاد که همه رو از بحر باشم و دیدم کلی بازتر باشه از همون اول و یه عالمه ایده دارم واسه آینده.

 

 

 

کارهای زیاد

خوب من از شدت اینکه کارای زیادی برای انجام دادن تو ذهنم دارم و می بینم که به هیچ کدومش هم نمی رسم و فقط مدام بهشون فک میکنم و اعصابم خرد میشه دیگه بعضی موقع ها همه رو با هم بی خیال میشم .

چون می بینم که هیچ کدوم رو نمی رسم انجام بدم در نتیجه همه رو رها می کنم.

یه عالمه وقت منتظر همچین روزایی بودم که ال کنم و بل کنم و حالا که رسیدم به این روزا می بینم که اصلا اونجوری که فک میکردم نمی تونم به کارام برسم.

خوب یعنی من دست خودم باشه تا آخری که بخوام دکتری بخونم مدام میگم الان نباید ازدواج کنم و هنوز باید مجرد بمونم و هنوز خیلی کارا دارم که باید انجام بدم.

حالا مثلا یکی نفهمه فک میکنه من چه آدمی هستم و چقدر پرتلاش و چقدر موفق و ... از این چیزا ولی واقعیتش اینه که من فقط این حرفا رو خوب میزنم و زیاد در عمل اونجوری که میخوام نمیشه.

یعنی امروز مادر بهم گفت که تو چقدر گله و شکایت می کنی و چقدر اعصابت خرده همیشه وضعت که بد نیس خیلی ها هستن دوس دارن مث تو باشن و وضع بدتر از تو دارن . منم به مامان گفتم آخه اینا اون چیزایی نیس که من میخواستم تو ذهنم من خیلی چیزای بالاتر و بهتری برای خودم میخواستم و تصور می کردم.

یعنی تو فکرم قرار نبود که همچین ۲۸ سالگی داشته باشم و. البته نه که خیلی دور و فاجعه باشه ها نه نزدیکم بهش ولی کلی مهارت و ... هست که دوس داشتم داشته باشم.

خب البته من یک نفر هستم و نمی رسم ان تا کار رو با هم انجام بدم.

اگر که مطمئن بشم که من واقعا نمی رسم مشکلی ندارم ولی مطمئن هم نیستم همش حس میکنم دارم تنبلی می کنم گاهی و خیلی میتونم بهتر از این عمل کنم.

الان از نوشته من فک کنم کاملا مشخصه که من چقدر گیج و افسرده هستم ای روزا. اصلا  دو تا دونه از موهای جلو سرم که دقیقا بعد از پیشونیم هستند از اول مهر تا الان سفید شدن.

فک کنم علتش همون استرس فارغ التحصیلی که گرفتم.

بابا جونم که الان زده زیر آواز و سوت زدن و  من وقتی اعصاب نداشته باشم با هر صدایی قاطی می کنم.

مادر هم که داره میره و احتمالا دو هفته ای نباشه و من باید پاسخگوی پدر و برادر باشم تو این مدت

چقدر چیز میز تو ذهنم هست واسه نوشتن. ماشالله من کم نمیارم تو فک کردن. فک کنم اگر نویسنده شده بودم خیلی موفقتر بودم من.

هیچی دیگه داشتم میگفتم آهان یه چن روزی هم به این کیسای بیخودکی خودم فک کردم و وقتم رو سر تحلیل و بررسی اونا گذروندم که چی به چیه و از این چرت و پرتا که الان عین چی پشیمونم که وقتم رو گذاشتم سر فک کردن به این آدما آخه. میتونستم خیلی هشیارتر و بهتر زندگی کنم تو اون ساعات.

ولی خوب نبایدم ناامید بشم. البته نوشتم اینجا که اون روز نشستم و یه عالمه موج مثبت رو همه رو فرستادم و به نظر تیر آخر رو زدم اگر قرار باشه اتفاقی بیفته می افته و دیگه من هر چی از دستم بر می اومد انجام دادم و بیشتر از این نه لازمه و نه من می تونم.

آهان یه ویژگی دیگه هم که جدیدا در خودم کشف نمودم این هست که ماشاالله عین بابا واسه چیزایی که به من ربطی نداره کلی اعصاب خودم رو خرد و خاکشیر می کنم و حرص می خورم.

البته اگر منصف باشم و درست فک کنم خیلی بهبود ها هم داشتم. حالا بهبود ها رو تو پست بعدی می نویسم.

این پسته خیلی طولانی شد دیگه. بریم بعدی.

 

 

اول فکر بعد حرف

سلام و صد سلام

واقعا من از شما می پرسم. بعضی موقع ها آیه اومده که من حتما حرف یزنم آخه و یه چیزی بگم؟؟؟

البته نسبت به پارسالم که الان من ماه شب چارده هستم

منتها باز هم سوتی دارم.

مثلا حتما باید به م می گفتی که میخوای ایراد بگیری و اگر نمی گفتی می مردی؟؟ اصلا معنی این حرف ناخود آگاهت چی بود؟؟ لامصب ناخود آگاه چه ها که نمی کنه!!

فکر منو یهویی اورد بالا. باز دوباره اونجا که گفتم میخوای مال شما رو من پخش کنم و مال من رو شما؟

آخه یعنی چی که از راه دور حرف میزنی و داد میزنی ؟؟ اینم این جمله بی ربط.

شمرده صحبت کردن و آرامش داشتن و اول فکر کردن و بعد حرف زدن در هر شرایطی رو واقعا اگر که میتونستم اکثر مواقع رعایت کنم چه ها که نمی شد!!

هوهو یا مثلا سر کلاس تخته پاک کن رو برداشتم دادم به دختره اینم نتیجه حواس پرتی بنده هست دیگه و اینکه فکرم یه جای دیگه هست.

البته زیادم مهم نبود و من که اصلا کم نیووردم و سریعا خودم رو بخشیدم.

 

 

اگر خاموشم و خسته

اگر از تو دور دورم...

پشت پنجره هنوزم چشم به راهت می شینم        ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم!!!

الان دارم این آهنگ گوگوش رو گوش میدم.

دیشب هم با اجازتون فیلم سعادت آباد رو دیدم. بد نبود. یعنی اون قدری که فکر میکردم بد نبود. یه ذره به ظرافت رابطه بین ادما پرداخته بود که من خیلی خوشم میاد.

وای هزار تا فکر تو ذهنمه   هزار تا کار نکرده     هزار تا درس نخونده    هزار تا چیز دیگه

همش به خودم میگم فرصتام داره میره و من اونجور که باید اصلا استفاده نمی کنم.

اون از مقاله که اصلا هیچی و اینجور پیش بره باید آخر آذر برم تمدید کنم و استادم هم دیگه قاطی می کنه و آدمای دیگه ای میرن روش کار میکنن و مقاله میدن و اعتبار کار من میاد پایین.

اون از زبان که هیچی نخوندم.

اون از دکترا. وای به نظرم میاد خیلی سرم شلوغه. ولی نه زندگی همینه دیگه.

شنبه: اصلا صبح شبیه رو میخونم و عصر مقال. شب هم هوش. اینجوری بهتره. شب هم نیم ساعت زبان.

این هفته عصرا ۳ ساعت رو مقاله کار می کنم که سه شنبه مقاله فارسی رو بفرستم برای چورنال و هفته بعد هم انگلیسیش رو میفرستم برای یه جورنال ترکی.

می دونین به روزی فک میکنم . مثلا روز ۱۴ اسفند. اونوقت من اون موقع نه امتحان خوبی بتونم بدم و نه اینکه این موردای کذایی رو تونسته باشم که به دست بیارم.

 

 

 

توهم

وای خدایا مردم!

چه اوضاعی هست به خدا. کلا پاهام در حال در درد کردن و از بس که فکر کردم هم خوابم نبرد.

نمی دونم والا من تا کی باید این جور فکرا تو سرم باشه واقعا و با این مسایل سر و کار داشته باشم.

این از م که اصلا حالش معلوم نیس. اصلا معلوم نیس این آدم به چه صراطی مستقیمه. اینقدم در موردش حرف زدم. بدتر شد حالم.

یا مثلا ع که یاد توهم چند سال پیش افتادم. یا مثلا چه میدونم .

چقدر کارو بار دارم این هفته. واریز پول واسه مقاله هام و درست کردن یکی از مقاله هام: همش تا سه شنبه.

گذاشتن ماسک. ۳ تا کتاب رو خوندن.

 اوه راستی امروز با بچه های پروژه هم کلاس داشتم. کاش می شد روزی نیم ساعت زبان بخونم.

خب فردا شب میام می نویسم چه ها کردم.

پ . ن: نوشتم خیلی آشفته بازار شد البته طبیعی هم هست چون از یک ذهن آشفته در اومده خوب!

کار

سرم حسابی شلوغ شده و کلی کار دارم. اصلا وقت نمی کنم درست و حسابی به کارام برسم.

خیلی مطلب تو ذهنم زیاده و درهم برهمه . نمی دونم کدومش رو و چه جوری بنویسم!

۱. زنگ زدن د نب واسه مقاله.

۲. تماس اون خانمه با شماره ۹۱۸.

۳. در مورد مدل حرف زدنم و رفتار ناخودآگاهم سرکلاسام که دیگه هیچی.

از همون آخری شروع کنم بهتره:

خب ز بهم میگه که سرعتت خیلی بالاس. شایدم راس میگه آخه من وقتی که تمرکزم روی یه چیز خاص باشه و بخوام اون رو خوب توضیح بدم دیگه شمرده حرف زذن و نحوه حرکاتم کلا از یادم میره و کاملا ناخودآگاهه میاد بالا.

باید روش کار کنم. البته تو جمع استادا بهتر شدم ولی هنوز خیلی راه هست.

از اون دو تا شاگرد که دیگه هیچی نگم بهتره. فقط از خودم این تقاضا رو دارم که مثل اون سری نشه واسم .

اوه خدایا از اینکه اب رو دیدم و یه جوری وانمود کرد که اصلا منو نمی بینه خیلی تعجب کردم ولی آخه کمرویی تاچه حد؟ یعنی آدم این قدر کمرو و خجالتی.

بی خیال اصلا دیگه من با امید به اهداف خودم فکر میکنم و میرسم. حالا اون هر جوری میخواد فک کنه و رفتار کنه برام مهم نیس.

اصلا نمی دونم چمه و نگران چی هستم ولی میدونم که خودم رو به اندازه کافی دوست ندارم. البته من به نسبت قبلا خیلی خیلی بهتر شدم ولی بازم یه احساسایی در درونم هست که نمی دونم چی اند؟!

یعنی یه جورایی وقتی اونجا هستم یه حسایی دارم. اصلا شایدم هیچ حسی ندارم و زیادی دارم گیر میدم.

یعنی یه چیزی باید یه جوری باشه که نیس.  واقعا واسه آدم حساسی مث من که قبلن ها ساعت ها در مورد نحوه رابطه آدما با هم فکر میکردم و ذهنم درگیر میشد اولهاش مطمئنا اینجوری میشه.

نمی دونم اینکه باید هر روز اضطراب نحوه وارد شدنم رو داشته باشم و نحوه برخورد و حرف زدن و اینا رو داشته باشم. یا اصلا در مورد این فک کنم که در نظر کی چه جوری هستم و حالا مثلا این میخواد خودش رو تو جمع نشون بده و ... یا مثلا اینکه تند حرف زدم و آروم نبودم و حرکتم ناگهانی بود و با شدت زیاد و خانمانه نبود و از این حرفا.

حالا نحوه نشستنم رو جدیدا حواسم هست بهش . فقط مونده خود اگاهی به حرکات بدن و حرف زدنم.

مثلا عکس العملم به اینکه گفتن زود تعطیل کنیم سر نرم . اسم دانشجو رو پرسیدن . وای اگر من بخوام به خودم گیر بدم کل حرکاتم رو گیردار میدونم.

خب حالا بیا دو تا خوب بگو: دیروز تعارف شیرینی. امروز صاف و خوب نشستن.

نمی دونم واقعا خودم رو به اندازه کافی دوس داشتم یا نه! فک کنم نه!

به هر حال به خاطر اشتباهاتم خودم رو می بخشم و خودم رو بی نهایت دوست دارم.

 

ای خدا خودت این ترم رو به خوبی و خوشی به پایان برسان و بگذران.

بعد از مدتها

سلام و صد سلام

بالاخره من بعد مدتها آمدم!

بله بنده موفق به دفاع شدم و الان یک عدد فوق لیسانس هستم.

خدا رو شکر خوب بود و راضی بودم.

بعد دفاع چیزای جالبی برام پیش اومد که متاسفانه وقت نکردم یا نه تنبلی کردم و نیومدم بنویسمش.

یکیش شناخت خودم و خود واقعی بودنم در ارتباط با آفرین و الی و ... دیگه که واقعا تجربه خوبی بود و احساس خوبی داشتم و دیگه میخوام خودم باشم و به خودم اعتمادبنفس داشته باشم و احساس خجالت نکنم.

راستی این پسره که باهاش اومدم اون سری و تعریفش رو کردم حالا بعد دفاعش اومده بود که تو چرا یهویی رفتی و من از دستت نارحت شدم و از این جور حرفها که من زیاد تحویلش نگرفتم و تموم شد رفت.

یه چیزی رو میخواستم امروز روش فکوس کنم و بررسیش کنم که خیلی برام جالب هست که بدونم.

تا یادم نرفته این چند تا جمله رو بنویسم: به کار بردن عبارات مثل خوشم نمیاد. من از این کارش خوشم نیومد به نظرم یه جورایی به ادم مغرور از خودش به نمایش میزاره.

حالا البته من دیگه نمی خوام راجع به آدمها قضاوت کنم.

آهان خب برم سر اصل مطلب:

احساسات من:

احسارس لاغری. بدتیپی. مقنعه نامرتب. یه ذره مغرور بودن. یه ذره قبلا جلو دهن خودم رو نمی گرفتم و همه حرفی میزدم. احساس اینکه شونه هام خیلی کوچیکه.  خب باید یه تفکر عمیق و بررسی عمیق کنم در این مورد.

چرا پیش مهب.علی و ستار حس خوب و خوش تیپی دارم ولی پیش بقیه این حس رو ندارم. در ضمن خیلی هم تو

فکر میرم .

 پیش همه تک تک حسای خودم رو می نویسم.

اون لحظه که نشستم پیش خ شری: نصفه رو صندلی نشسته بودم . احساس لاغری و کوچکی. احساس قدکوتاهی. 

خ طا: احساس زیاد حرف زدن. بازم لاغری. دهنم کف کردن.حالت دهنم. بازم بد نیست. خاله زنکی.

 

مشترک: گردن بلند. لاغر کشیده. هیکل کوچولو. اصلا فقط از خودم فقط وقتی داشتم می اومدم بیرون خوشم اومد. نگاه به شلوار و مانتو. مقنعه نامرتب. میخوای مقنعه ام رو یکم تنگتر کنم و کامل هم سرم باشه وقتی نشستم. اونایی که مد نظر من هستن همشون از اینجور آدمی خوششون میاد. در ضمن بدم بشه اشکال نداره من همونجوری هم خوب هستم.

 باید حتما وقت بزارم واسه ماسک صورت  روزای غ دانشگاهی و قرص مصرف کنم روزای دانشگاه و شب قبلش.

در حرف زدن رعایت کنم :

۱. وسط حرفای دیگران نپرم.

۲. شمرده و در حالی که احساس میکنم حرفام باارزش هس حرف بزنم.

۳. مودب حرف بزنم. بزارم حرف طرف تموم بشه  بعد حرف بزنم.

۴ اگر جایی رو متوجه نشدم . بپرسم و واقعا بحث کنم.

۵. پوزخند و خنده بدجور نزنم.لبخند زیبا فقط.

۶. نگاه بد و تحقیر آمیز نداشته باشم. همه انسانها محترم و قابل احترام هستند.

۷. مودب بودن یه هنر و ارزش هست.

۸. تمیز و مرتب و خوش برخورد (یعنی با لبخند ملیح) سلام علیک کنم.

یا مو باید مدلدار مثل طا و کش بیرون باشه یا باید باکلاس داخل باشه. خب من که نمی تونم بزارم بیرون پس میزارم داخل مرتب باشه.