وای خدایا مردم!

چه اوضاعی هست به خدا. کلا پاهام در حال در درد کردن و از بس که فکر کردم هم خوابم نبرد.

نمی دونم والا من تا کی باید این جور فکرا تو سرم باشه واقعا و با این مسایل سر و کار داشته باشم.

این از م که اصلا حالش معلوم نیس. اصلا معلوم نیس این آدم به چه صراطی مستقیمه. اینقدم در موردش حرف زدم. بدتر شد حالم.

یا مثلا ع که یاد توهم چند سال پیش افتادم. یا مثلا چه میدونم .

چقدر کارو بار دارم این هفته. واریز پول واسه مقاله هام و درست کردن یکی از مقاله هام: همش تا سه شنبه.

گذاشتن ماسک. ۳ تا کتاب رو خوندن.

 اوه راستی امروز با بچه های پروژه هم کلاس داشتم. کاش می شد روزی نیم ساعت زبان بخونم.

خب فردا شب میام می نویسم چه ها کردم.

پ . ن: نوشتم خیلی آشفته بازار شد البته طبیعی هم هست چون از یک ذهن آشفته در اومده خوب!