توهم
وای خدایا مردم!
چه اوضاعی هست به خدا. کلا پاهام در حال در درد کردن و از بس که فکر کردم هم خوابم نبرد.
نمی دونم والا من تا کی باید این جور فکرا تو سرم باشه واقعا و با این مسایل سر و کار داشته باشم.
این از م که اصلا حالش معلوم نیس. اصلا معلوم نیس این آدم به چه صراطی مستقیمه. اینقدم در موردش حرف زدم. بدتر شد حالم.
یا مثلا ع که یاد توهم چند سال پیش افتادم. یا مثلا چه میدونم .
چقدر کارو بار دارم این هفته. واریز پول واسه مقاله هام و درست کردن یکی از مقاله هام: همش تا سه شنبه.
گذاشتن ماسک. ۳ تا کتاب رو خوندن.
اوه راستی امروز با بچه های پروژه هم کلاس داشتم. کاش می شد روزی نیم ساعت زبان بخونم.
خب فردا شب میام می نویسم چه ها کردم.
پ . ن: نوشتم خیلی آشفته بازار شد البته طبیعی هم هست چون از یک ذهن آشفته در اومده خوب!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:49 توسط sepid
|
سلام، توی این وبلاگ میخوام لحظه های زندگیم رو ثبت کنم تا یادم بمونه تو هر دوره ای از زندگیم چه جوری فکر میکردم و چه جوری پیشرفت کردم.