زلزله
من از مرگ نمی ترسم.
ولی بعدش کجا میرم؟
از خوار شدن می ترسم.
من از مرگ نمی ترسم.
ولی بعدش کجا میرم؟
از خوار شدن می ترسم.
از تو بعیده.
اخیرا به خودم هم این رو میگم مثلا یه فکرایی و یه حالاتی در خودم به وجود میاد که حس میکنم از اون شخصیتی که انتظار داشتم از خودم بعید هست و الان نباید این فکر یا حس رو داشته باشم.
مثلا دیروز بعد دیدن یکی از دانشجوها تو دانشگاه افکار عجیبی به ذهنم رسید، یعنی یه داستانهایی تو ذهنم درست می کنم واسه خودم، که بعدش به خودم میگم خوب حالا یعنی چی؟
که چی مثلا ؟ یه داستان اینجوری راجع به این فرد درست کردی تو ذهنت.
البته روی بعضی آدمهای خاصم حساستر هستم و وقتی اونها رو می بینم حس داستان سرایی م بیشتر گل می کنه و خودم اصلا دوس ندارم.
واقعا ندیدن آدمها و ضعیف بودن چشم گاهی یه نعمت هست.
واسه ی خود من که حداقل بعضی موقع ها خیلی بهتره، کمتر ذهنم رو مشغول مبکنه و حواسم جمعتر هست.
به خاطر این بیشتر موقعها عینک نمی زارم.
شاید چون دوس ندارم تو چشای آدما نگاه کنم ویه چیزی از چشاشون ببینم یا بفهمم که دوس ندارم یا اصلا برام مهم نیس.
ولی خیلی خوبه .
دوس دارم گاهی ندیدن رو.
فک کنم این دیگه ثابت شده باشه.
اکثر مواقع هم برای رفع تکلیف از خودشون و اینکه عذاب وجدان نداشته باشن، خودشون رو با بقیه مقایسه می کنند و اونی رو پیدا میکنن که شرایطش حالا از یه جنبه هایی بدتر از خودشون باشن تا خودشون رو توجیه کنن که آدم موفقی هستن و نیاز به تلاش بیشتر نیس.
به نظرم کار درستی نیس.
بازم میرسم به این حرفم دوباره:
من اون قورباغه کر رو خیلی دوس دارم.
شبا که می خوابم ذهنم آرام آرام باشه.
به هیچی فک نکنم، تو رویا نرم.
واسه فردا یه برنامه ریزی کنم و با ذهن آروم بخوابم،
فک کنم تو کلاسای یوگا از این کارا زیاد می کنن.
من کلا از اینکه با فکر و خیال خوابم ببره خوشم نمیاد،
البته الانا که با استرسم شده بیشتر!
تو این روزای اول سال جدید فکری که بیشتر از قبلا به ذهنم میاد این هست که چقدر مهم هست که یه آدم در مورد یه موضوعی و یا یه کاری که میخواد انجام بده، فارغ از اینکه چقدر استعداد یا هوش توی اون زمینه داره و یا چقدر تلاش میکنه براش، در اعماق وجودش چه جور فکری در مورد اون مسئله داشته باشه.
یعنی چقدر یه آدم توی اون زمینه احساس میکنه که میتونه موفق بشه و کار بزرگی انجام بده.
من این مثال قورباغه ی کر رو خیلی دوس دارم. چند تا قورباغه ای که میخوان از یه کوهی بالا برن و همشون به خاطر اینکه حرفای همدیگه روشون اثر میذاشته و انرژی منفی بهشون میداده نتونستن به قله برسن ولی یه قورباغه ی کر تونسته این کار رو انجام بده چون این حرفا به گوشش نرسیده.
البته چیزی که من اینجا میگم یکم با اون داستان فرق داره، من منظورم بیشتر جنبه ی درونی خودت هست که البته یه بخش فکرت راجع به خودت هم از فکرا و حرفای اطرافیانت نشات می گیره.
مثلا شما شروع یاد گرفتن یه چیز جدید علمی مثل نوشتن یک مقاله یا تحقیق در مورد چیزی یا انجام یک پروژه یا انجام یک کار عملی مثلا رانندگی، آشپزی یا .. خیلی مهم هست که شما اولش راجع به خودت و اینکه میتونی به نحو خوبی این کار رو انجام بدی حس خوب داشته باشی و در واقع یه جور اطمینان داشته باشی به خودت.
یکی ممکن هست زیاد فکرا و حسهای منفی نداشته باشه و هوش و استعدادش هم کمتر از بقیه باشه اما چون یه جور اعتمادی به خودش و کارش داره که همین بهش انگیزه میده و باعث میشه موفق تر بشه.
من دقت کردم واسه ی خودم، بیشتر موقع ها از سرچ کردن مقاله یا مطلب در مورد چیزی خیلی زود خسته شدم و مثلا یک ساعت دارم سرچ میکنم ولی احساس می کنم چندین ساعت هست نشستم پای لپ تاپ.
علتش هم این هست که من اون موقع در مورد نتیجه ی کارم حس خوب ندارم و مدام فکر میکنم اگر به جای این نشسته بودم یه کتاب خونده بودم چقدر زودتر به نتیجه می رسیدم .
و مسلمه که این فکر اشتباه هست! یعنی کار درستی نیست اصلا.
و من واقعا از سرچ کردن خسته میشم.
باید یه جوری این فکر منفیم رو اصلاح کنم.
کلا انسان تو هر محیطی قرار بگیره اولویتها و ارزشهای اون محیط واسه اون پررنگتر میشه، و جالب اینکه یه مدتی که از اون محیط دور بشی فکر میکنی که چرا اینجوری فکر میکردی و چه چیزایی برات مهم بودن.
مثلا من سال آخر لیسانس به خاطر محیط دوستام و اتاقمون خیلی راجع به ازدواج فکر میکردم و اصلا در فکر ادامه تحصیل نبودم و این واقعا به ضررم تموم شد.
به نظر من هر کسی یه سری ارزشهایی در درونش هست که بسته به جمعی که درش قرار میگیره بعضی هاشون فعال میشن یعنی اینجوری هم نیس که یه ارزشی که صددرصد با عقایدت مغایرت داشته باشه بیاد و برات یهو مهم باشه.
مثلا من نگاهی به موضوع کیس انداختم تو لیست موضوعاتم که از اول قرار بود تو اون در مورد کیسهای ازدواجم بنویسم ولی الان برام فاقد ارزش هستن، البته بعید نیست یه مدت کوتاه دیگه یه پست بلند بالا در موردش ننویسم ، به خاطر همین پاکش نمی کنم.
به خاطر اینکه فردا نصف اعضای خانواده به خونه هاشون برمی گردن تا روز دوشنبه سرکار باشند.
امروز عصر رفتیم بیرون گردش کوچولویی داشتیم به عنوان اختتامیه، که خوب بود چون زیاد شلوع نبود و تونستم یکمی ورزش کنم.
خدایییییی من!
احساس میکنم خیلی کار دارم که باید انجام بدم . اصلا عید معلوم نشد چجوری تموم شد، زود گذشت.
خوب البته من یه مقداری هم سرچ کردم و واسه استاد فرستادم که گفت زیاد خوب نیس و بیشتر بسرچ.
الان در مرحله ی بیشتر سرچیدن هستم.
جمعه ی پیش هم رفتیم امامزاده و یه نذری کردم که انشا.. برآورده بشه .
الان خیلی احساس کلافگی و دقیقا بی حوصلگی دارم و احساس میکنم همه چی آشفته هست .
حالا انشا.. فردا که یه عده برن حالم بهتر میشه و یکم اوضاع قابل کنترل تر میشه.
من نمی دونم چرا من همیشه احساس میکنم عجله دارم و کارام مونده و نمی رسم وآخرش هم جالبه همینطوری میشه.
خب حالا چون به خودم قول دادم فکرای منفیم رو ننویسم واصلا بهش فک نکنم نمی نویسمشون تا از یادم برن.
بعضی مواقع من دچار استرسی میشم که اسمشو میزارم استرس پنهان، پنهان بودنش به این علت هست که از بس با وجودم عجین شده (ببخشید واژه ی بهتری پیدا نکردم) اصلا خودم متوجه نمیشم اضطراب دارم ..
و یا اینکه اصلا علتش رو نمی دونم چرا اینطوری هستم.
حالا این حالت یه موقعهایی خاصی برام به وجود میاد مثلا وقتی یه ایمیل یا پیامک فرستادم واسه ی یه شخصی که حالا محتوای پیام زیاد چیز عجیب غریب و خاصی نیست ولی وقتی میخوام ایمیلم رو بازکنم یا پیام رو بخونم ناخودآگاه دچار یه حالتی میشم.
یه جور حسی انگار که الان یه جواب خیلی بد بهم داده یا گفته این چه سوال یا درخواست یا بحثی هست که شما میگین !
اصلا شاید هم استرس نیست، یک حس هیجان خاصی دارم موقع انجام این کارا.
موقعهای دیگه وقتی هست که بعد از مدتی میخوام برم جایی که نرفتم، حالا هیچ خبر خاصی هم نیست ولی من یک حسی دارم مثل اینکه الان یه خبر عجیب بهم میدن و خیلی چیزا حتما از اون موقع که من نبودم تغییر کردم و انگار مثلا مثل اصحاب کهف به خواب رفته باشم یه مدتی از یه چیزایی میترسم.
البته واسه چبزایی که برام اهمیت داره این حس بهم دست میده مثلا امشب به استادم ایمیل فرستادم تا چند تا مقاله از بین مقاله هایی که براش فرستادم انتخاب کنه و وقتی جوابش رو میخواستم باز کنم بخونم، استرس خاصی بهم دست داده بود.