از تو بعیده!
از تو بعیده.
اخیرا به خودم هم این رو میگم مثلا یه فکرایی و یه حالاتی در خودم به وجود میاد که حس میکنم از اون شخصیتی که انتظار داشتم از خودم بعید هست و الان نباید این فکر یا حس رو داشته باشم.
مثلا دیروز بعد دیدن یکی از دانشجوها تو دانشگاه افکار عجیبی به ذهنم رسید، یعنی یه داستانهایی تو ذهنم درست می کنم واسه خودم، که بعدش به خودم میگم خوب حالا یعنی چی؟
که چی مثلا ؟ یه داستان اینجوری راجع به این فرد درست کردی تو ذهنت.
البته روی بعضی آدمهای خاصم حساستر هستم و وقتی اونها رو می بینم حس داستان سرایی م بیشتر گل می کنه و خودم اصلا دوس ندارم.
واقعا ندیدن آدمها و ضعیف بودن چشم گاهی یه نعمت هست.
واسه ی خود من که حداقل بعضی موقع ها خیلی بهتره، کمتر ذهنم رو مشغول مبکنه و حواسم جمعتر هست.
به خاطر این بیشتر موقعها عینک نمی زارم.
شاید چون دوس ندارم تو چشای آدما نگاه کنم ویه چیزی از چشاشون ببینم یا بفهمم که دوس ندارم یا اصلا برام مهم نیس.
ولی خیلی خوبه .
دوس دارم گاهی ندیدن رو.
سلام، توی این وبلاگ میخوام لحظه های زندگیم رو ثبت کنم تا یادم بمونه تو هر دوره ای از زندگیم چه جوری فکر میکردم و چه جوری پیشرفت کردم.