نوروز 1391

هر چی سنت بالاتر میره دیگه برات نوروز و سال نو ودلخوشیهای مخصوص عید کمرنگتر میشه.

نمی دونم فقط من اینجوریم یا بقیه هم همینطورن؟

بچه که بودم فکر میکردم  تو نوروزیه اتفاق خاصی می افته و یهویی تمام مشکلات حل میشه بدون اینکه بخوای و متوجه بشی.

یه جورایی انگار نوروز رو رو هوا بودم و اصلا جز عمرم به حساب نمی شد و اصلا تو نوروز به مشکلاتم فکر نمی کردم.

وقتی که بزرگتر  شدم فهمیدم که نوروز معجزه ی خاصی نمیکنه و کما فی سابق مشکلات برقراره و  خودت باید یه کاریشون بکنی.

حالا بیشتر هوای عید رو دوس دارم و سر سبزی محیط دوروبرم والبته یه کمی هم برنامه های تیوی و البته جمع شدن اعضای خانوادمون دور هم.

البته این مورد آخر وقتی زیاد بشه یعنی همه بخوان تا سیزده بدر بمونن کم کم اعصابم رو خرد میکنه و دلم سکوت و خلوت و آرامش خاص خودم رو میخواد که بتونم راحت به کارام برسم.

انشاا.. این سال و این نوروز سال خوبی باشه برای همه آدما.

مهمترین چیزی که از خدا میخوام سلامتی خودم و اعضای خانوادم هست چون واقعا از همه چی مهمتره.

در سال 91 یعنی تا پایان سال چن تا کار هست که باید به اتمام برسونم یکیش و مهمترینش دفاع پاپان نامه هست.

اینکه واسه ترم بعد بتونم برم جاهای دیگه هم کارکنم و از لحاظ مالی مستقل بشم.

بتونم یه مقاله از پایان نامه دربیارم.

واسه ازدواج هم واقعا نظری ندارم یعنی این قدر فکرای دیگه تو ذهنم هست که فعلا به صورت جدی به ازدواج فکر نمی کنم و دوست ندارم تو این یک سال ازدواج کنم.

واسه دکتری هم انشا.. باید ثبت نام کنم و زبان هم تافل رو تموم کنم تا بتونم حالا یا اینجا یا برم اونور .

 

از همه چی  مهمتر تو این سال 91 میخوام به خودم مطمئن باشم و شک نکنم. متوجه شدم که یکمی بهتر شدم ولی خیلی باید بهترتر بشم در این زمینه.

من هر چی تا حالا ضرر کردم از این بوده که به خودم شک کردم و مطمئن نبودم به فکرام و کارام.

 من اسم امسال رو واسه خودم میزارم سال اطمینان.

انتقادهای همیشگی

سلام
اول از خوانندگان وبلاگم معذرت خواهی میکنم چون گاهی واقعا با عجله و غلط املایی می نویسم.
امشب یک وبلاگ جدید پیدا کردم و تقریبا یک ساعته همه ی پستاش رو خوندم ،
ایرادات املایی زیاد داشت و وقتی من می خوندمش خیلی حس بدی بهم دست میداد و احساس می کردم بهم توهین میشه.

یه نکته ی دیگه هم اینکه وبلاگ نویسه در طول 2 سال وبلاگ نویسیش خیلی خودش رو به خاطر بعضی صفاتش مورد انتقاد قرار داده بود و کلا حرفای تکراری زیاد داشت.

واقعا یعنی آدمیزاد بعد دو سال نمیتونه دو تا ویژگی بدش رو کنار بزاره!

خلاصه تصور من از نویسنده ی وبلاگ جالب نبود و دوستش نداشتم.

من دوست ندارم که بعد دو سال همون حرفای قبلیم رو تکرار کنم و بازم همون مشکلات رو داشته باشم.

دوس ندارم همیشه انتقادام از خودم یه جور باشه.

درمان

باید چه جوری خودم رو درمون کنم؟

این قدر از نق زدن بدم میاد و البته گوش دادن به نق یکی دیگه که هیچی، اصلا تحملش رو ندارم.

مگر افراد خاصی مث مادرم، اونو میتونم به حرفاش گوش بدم ولی مال بابام، برادرم یا خواهرام رو خیر!

مال خودمم البته دیگه اخیرا حوصلش رو ندارم، به خاطر این دیگه نق نمی زنم،

البته درست هم نمی کنم شرایطم رو ها!

نمی دونم امید ندارم، انگیزه ندارم، هدف ندارم! چمه آخه من؟؟

بهتر شدم می نویسم.

من تو  آرزوهام چه شکلی ام؟

من تو آرزوهام و رویاهام شبیه خیلی ها هستم.

میدونید مهمترین چیزی که من تو آرزوهام خیلی بهش فک می کنم و دارمش چیه؟

این که فکرم انسجام داشته باشه و این قدر این ور و اونور نره.

اینکه راجع به فکرای دیگران راجع به خودم زیاد فک نکنم.

اینکه اعتماد به نفسم بالا باشه و بتونم همه جا ایده های  ذهنیم رو بگم.

اینکه کنترل رو خودم داشته باشم.

اینکه به جای رویاپردازی یکم عملگرا باشم و در راستای آرزوهام تلاش درس حسابی کنم.

و ...

ولی خوبیش این هست که من خود اینجوریم رو یه جورایی قبول کردم آخه میگن تا آدم خود اینجوریش رو قبول نکنه نمی تونه عوضش کنه.

من قبلا هیچ رقمه قبول نمی کردم اعتماد به نفسم کمه یا خیلی ذهنم متلاشی .

حالا قبول کردم ببینم کی عوضش میکنم.

اعتماد به نفس

یک حرفایی و فکرایی هست که شاید هفت سال هست تو مخ خودم دارم میگم و بهش فک می کنم.

اما خیلی کم بهش عمل میکنم. کلا من آدمی هستم که در بعضی جاها یعینی تقریبا 50 درصد جاهایی که حضور دارم اعتماد به نفسم کم هست.

البته این مسئله به شکلی که من بهش میگم اعتماد به نفس در تقریبا 80درصدآدمایی که دوروبرم هستن رو دیدم. اما خب واسه هر کی یه درجه ای داره ولی چیزی هست که اکثر آدمای جامعه باهاش درگیرن. 

منظورم یه جور اعتماد به نفسی هست که مثلا در بدترین حالت روی یک چیز فرضی که تو ذهن خودت ساختی پافشاری کنی و سعی کنی توی  جمع مربوطه بیانش کنی و هر چی در اعماق ذهنت هست در این مورد رو تخلیه کنی. به نظرم این جور آدما ولو استعداد و هوش کمی هم داشته باشن ولی خیلی خیلی موفق هستن تو زندگیشون.

من که به شخصه زیاد اینجوری نیستم یعنی تقریبا اصلا اینجوری نیستم. یعنی تو 70 درصد مواقع اون چیزی که تو ذهن من میگذشته درست بوده ولی من بیانش نکردم و گفتم نه درس نیس.

یه علت مهمش این هست که دایره تاثیرپذیری بنده شعاع بزرگی داره و هم اینکه میزان تاثیرپذیری بنده از افراد باشعاع کم هم بسیار زیاد می باشد. یعنی خیلی بهش می فکرم. الان من فک میکنم میبینم به نسبت قبل بهتر شدم ولی بازم خیلی فاصله دارم و واقعا بعضی جاها خیلی بد میشه واسم و خیلی فرصتها رو از دست میدم.

ایرانسل

عجب از دست این منشی ها و کارمندان خدمات ایرانسل .

انگار فکر می کنند دارن چی کار می کنن. چنان با ناز و ادا و غرور صحبت می کنن. جواب سوالی که از شون پرسیدب رو سربالا می دن و بعدش هم می پرسن سوال دیگه ای ندارین؟

مث اینکه مجبورشون کردن یه حرفای خاصی بزنن مثلا آخر صحبتشون بگن امر دیگه ای ندارین؟ حالا شما اون امر قبلی مارو انجام بده تا امر جدید !

و جالب اینکه هر کدومشون هم یه حرفی میزنن و اطلاعاتشون یکسان نیس. اگر رفته بودم یه سیم کارت دیگه گرفته بودم بیشتر به نفعم بود از بس که هر دفعه من زنگ میزنم حدودا ده مین من رو پشت خط نگه میدارن. امروز دیگه به اونی که گوشی رو برداشت گفتم که شما و همکاراتون فقط خوب حرف میزنید و عملا هیچ کاری برای آدم انجام نمیدید. اونم گفت دستتون درد نکنه.


خودم

این موضوع مهمی هست واسم.

اینکه اصلا اهمیت نداره تو چقدر از این موضوعات و تکنیکها سر در میاری و اینکه به کسی هم ارتباطی نداره.

چیزی که خیلی مهم هست اینه که تو خودت چی فک می کنی در این مورد درباره ی خودت. یعنی احساس میکنی مشکل بزرگیه یا نه یه چیز قابل حل و مورد قبولی هست.

این جوری بقیه هم به یک چشم دیگه به قضیه نگاه می کنن.

باید حتما یکی رو ببینی که همین مشکل رو داره و قشنگ حلش میکنه تا توهم بفهمی و بعد باور کنی که میشه این جوری هم قضیه رو دید.

 یک بار هم خودت پیش رو باش.

البته که دیدم این مدلیش رو ولی یادم نیس الان. پس این مسئله یک چیز طبیعی هست و مهم فکر و نظر خودت در مورش هست فقط و دیگر هیچ.

حرفهای تقریبی

دیروز با سوگند چت کردم و حرفایی زد که بهش گفتم بی خیال و حوصله ندارم بهش فک کنم.

اصلا کاش بهش نگفته بودم که بهم پیام داده . اصلا خوب شد ایمیل رو بهش نگفتم وگرنه خیلی شلوغش میکرد. این دفعه که برم یونی هر دوتاشون رو میبینم .

من که حس خاصی ندارم و فقط دیروز بعد از حرفای سوگند یکم بهش فک کردم ولی همن رو هم اشتباه کردم وباید دیگه بی خیال بشم واقعا.

خب واقعا برام مهم نیس که اون راجع به من چه جور حس و فکری داره. چون ما در یک فاز نیستیم و من اصلا بهش فک نمی کنم.

البته تجربه ی من به من ثابت کرده که حرفای سوگند اصولا تقریبی هست و بیشتر حسی نظر میده و بر پایه واقعیت نیس یه جورایی دوس داره سریع نتیجه گیری کنه.

در نتیجه به این حرفش هم زیاد اعتماد ندارم. البته حدس خود من این هست که اون هم حس شدید و قابل عرضی نداره و فقط یه رابطه ی همین جوری هست.

تحمل

خب میدونم خیلی حق به گردنم داره، و میدونم از منم بزرگتره و..
ادامه نوشته

من و انتخابات

خب کاندیدای مورد نظر بنده رای نیاورد.

من فقط می خواستم یکی رای بیاره که زبون داشته باشه و بتونه از حق مردم دفاع کنه که مث اینکه فردی که رای اوورده فاق.د این ویژگی می باشد.

به هر حال خلایق هر چه لایق!!

حالا ببینم چه گلی به سرشون میزنه.

البته من واقعا از صمیم قلبم آرزو میکنم که این شخص بتونه از حق مردم دفاع کنه و کارش رو خوب انجام بده.

من که بخیل نیستم . ولی چشمم آب نمی خوره!!

این نماینده بنده ی خدا خیلی آدم ساده ای هست و دبیر بوده و یک سال و نیم هم رئیس اداره آموزش و پرورش.

همین!!

خدا به دادمان برسه انشا...


من و اینترنت

داستانهای تکراری من با اینترنت بازیهام مثل اینکه توی یک لوپ می افته و تمام شدنی نیست.

مثلا قرار گذاشتم از ساعت 9 تا 10 پای نت باشم و بعد بشینم سر کارم نشد و بنده ساعت 11:15نت بازیم تموم شد.

البته با همکلاسی چت کردیم که مفید واقع شد ولی من همچین آدمی هستم که دیگه پای نت می شینم کلا بی حس میشم و دیگه ممکنه ساعتها بشینم و اصلا هیچ گذر زمان و مسایل و مشکلات و پایان نامه و کار و درس و زندگی همه چی رو فراموش میکنم.

یه جوریا مث مواد مخدر و... هست واسه من.

و بعدش هم سردرد و چشم درد و باید 2 ساعتی بخوابم تا به حالت اولیه برگردم.

خلاصه اگر اینجوری پیش بره حالا حالاها بنده باید دانشجو باقی بمانم و این خیلییییییییییییییییییییییییی بده.

میخواستم این نرم افزاره eye defender رو دانلود کنم که گاهی سیاه بشه صفحه و یکم متوجه بشم چند مین دارم کار می کنم که سایتش فیلتر بود و وی پی ان منم کار نکرد.

حالا بگو میری تو اینترنت چی کار میکنی:

تقریبا 4 تا وبلاگی هست سر میزنم که البته خدارو شکر اونا دیر به دیر آپدیت میکنن.

میرم تو ایمیلام و مسنجر هم invis باید حتما باز کنم ببینم کیا آن هستن. نمی دونم چرا این قدر فضولم من. بگو آخه به تو چه .

البته میخوام دانلود و مقاله و نرم افزار هر چی میخام تا پس فردا دانلود کنم که بعدش تا یه مدتی نت خوب ندارم.

یکم هم البته راه مقابلش رو بلدم ها. باید تا سایت رو باز کردم نخونده ببندمش. و بعد بهش فک نکنم اصلا.



برنامه

از فردا که 11 باشه تا 3 شنبه عصر وقت دارم.

که کمی خودم رو جمع و جور کنم و به نتیجه برسم و برم پیش دکتر.

بچه ها فک کنم کلی پیش رفتن تا الان.

5 روز وقت دارم. باید اینی که دستمه رو بتمومم .

روز شنبه سرچ و پیدا کردن دو تای دیگه و به دکتر ایمیل بزنم واسه چک کردنش.


 

 

نکات کلاسی

در باره ی کلاسها هم تعداد که کمه و بچه های خوبی هستن و راحتم باهاشون و زیاد ذهن مشغول کن نیستن.

در مورد دیروز صبح هم:

1. ظرفیت ها  رو ناواضح گفتی در جواب پرسش.

2. در مورد سی و سرعت و واحد کم توضیح دادی. اصلاح بشه.

یعنی خودم امروز گفتم چشمها را باید شست و واقعا شستم وسعی کردم به هیچی فک نکنم و خوب بود و نشستم به زمان گرفتن و واقعا چه حسی داره.

فقط امروز فک کردم به قسمت آخر اون سیلابسه و نوع پروژه و نظر نیک که با کامل کردن یک پروژه پیش برم.

اینجوی واسشون جذابترم هست و اینکه پیشش ح شرکتها هست.

دوس دارم یکم مدونتر و هدفدارتر باشه کلاس.

یک روز باید تو عید بشینم این کتاب دکتر نمازی رو دقیق بخونم تا بتونم یک پروژه و نتیجه گیری مدونی از توش در آرم.

باید پروژه بدم بهشون این ترم.

راستی زمان مال هرجلسه رو هم در توضیحات بنویس، بهتره بدونی هر مطلبی چقد زمان نیاز داره، برای ترمای بعد تجربه­ی ضروری هست.

واضح و کامل و شمرده فرامو نشود.

قدرت

سلام

تا من واسه یک جا برنامه ریزی ذهنی میکنم و خودم رو آماده می کنم و افکارم رو جمع و جور، باید بار و بندیل رو ببندم واسه جای دیگه.

از 23 بهمن تا الان که 11 اسفنده میشه 18 روز و من تقریبا 3 روزی هست که حالت خوبی به خودم گرفتم و فکرم رو جمع و جور کردم.

خدای من!!!

یعنی دو هفته طول کشیده تا شما افکارت رو جمع کنی!

ماشا...

خب علتش این بود که تو این دو هفته دو بار دیدمشون، با اون یکی میشه 3 بار .و منم که بله تا کی تجزیه و تحلیل می کنم وبررسی و خلاصه از این کارا.

 منظورم از بهبودهام دقیقا اینا هستن:

1. موقع برگشتن از یونی حس خوب دارم و به خودم اعتماد و بدون فکر زائد

2.فکر در باره ی اون 5 نفر رو ندارم و درباره ی بقیه ی اعضا.

البته شاید عامل مهمترش این هست که برنامه ریزیهای این ترم جوریه که اونا رو نمی بینم و البته دو تا دیگه هم اضافه شدن، ولی از این دو تا هیچ رقمه تو فکرم وارد نشدن.

همین روند خیلی خوبه، ادامه بده.

قدرتم یکم بیشتر شده، سریع سوییچ می کنم وکلکش رو میکنم.ولی خیلی راحتترم ها.

البته پریروز یک ساعتی فکرای جور واجور کردم و بد بود ولی بعدش پشیمون شدم و حلش کردم.

خوشمان آمد، جلو ق خودم رو نباختم و راحت بودم، البته اون جمله رو نمی گفتی هم بهتر بود.

واسه رفتن به یونی هم که اصلا به هیچ کی نگاه نکردم و خیلی قرص و محکم رفتم.

اصلا میدونی باید ارزشها عوض شه. یعنی چی فک میکنی خ عس خیلی واقعا کار درسته.

خودت باش!!!!!!!!!!!

من و باران و آزادی

امشب زیر باران راه رفتم و نفس کشیدم و احساس آزادی و آرامش کردم.

آزادی از کی؟

از آدمای دوروبرم؟

نه!!

از خودم و فکرام راجع به اونا.

از حصاری که بعضی موقع عا دور خودم می کشم.

و چه حس زیبایی داشتم چند لحظه، واقعا شاد بودم واحساس آرامش و آسایش و آزادی می کردم.

واقعا هیچ جیز مهمتر از این نیست که تو بدونی آزادی .

فردا هم قراره بارونی باشه و صد البته حس آزادی من مستدام باشه.

روزگار من

امروز و دیروز من کلا واسه ی این رفت که لپ تاپم رو مرتب کنم یعنی قسمتهای درسی و غیردرسی و فیلم و عکس و ... از هم جدا کردم و فایلای تکراری که تو چند تا درایو داشتم رو پاک کردم.

از روی چن تا سی دی هم نرم افزارای مورد نیاز رو ریختم رو هارد.

واسه تبدیل فرمت و اجرای فیلم هم 4 تا پلیر و دو تا کانورتر نصب و حذف کردم و درنهایت هم باز یک فیلم بی صدا دارم.

فروم پیسی ورد فروم خیلی خوبی هست دیشب فک کنم 3 ساعتی تو فرومش چرخیدم و مطلب خوندم و همین دیگه.

دو روزم ایم طوری گذشت، بدون انجام تز و کلاس و... .

یک فکر جدید به ذهنم رسید و کلی احساس آرامش و مهتر از اون آزادی کردم. اینکه من به اونا محتاج نیستم.

هر جوری که دوس دارن فک کنن و تصمیم بگیرن، اصلا دیگه در مورد هیچ کدومشون فکر نمی کنم و نه راجع به فکر اونا راجع به خودم.

اصلا من فک کردم من هیچ احساس نیاز و توجهی از طرف اونا ندارم واقعا، باید فقط خود خودم باشم.

ریلکس و آزاد .

واییییییییییییییییییییییییییی چه حس خوب و شیرینی.

آزادی واقعا عالیه.

بیشتر حصارها رو ما با ذهنمون دور خودمون کشیدیم، مال منی که وقتی می کشم دور خودم دیگه هیچی هیچ جوره راه فرار واسه خودم نمی زارم و انقلابی باید بکنم تا راحت شم از این فکرا و حصار.

اما حالا  اون انقلاب در من رخ داده و تموم.

وای چه کیفی داره، دیگه هیچ جای ذهنم جایی واسه اون 5 نفر نیس. خیلی راحتم اینجوری تو برخورد و بروز  رفتار واقعی خودم ونظراتم رو راحت می تونم بگم.

خودت بودن بدون فکر به فکر دیگران در مورد خودت خیلی کیف داره.

و فردا روز دیگری است.

و من باز مانده ام و این فکر تکراری که آیا فردا روز بهتری خواهد بود؟

حتما همین طور است .

عجب این سایت یک دانلود دروغگو هست . منو 10 مین معطل کرد . واسه تبدیل فرمت ts به MPG.

آخرش هم هیچی به هیچی. باید برم اون یکی نرم افزار رو پیدا کنم.

امروز با اجازه ی خودم تقریبا یک و نیم ساعت کار مفید یعنی رو تز انجام دادم.

ماشا.. مگر خواب به من مهلت حرکت میده .

جالبه برام وقتی م یخوابم هم همش خواب می بینم و انگار دارم واسه خودم زندگی می کنم و قصد بیدار شدن هم ندارم.

اصلا نمی فهمم چرا دارم یک همچین خوابهای دری وری میبینم . روز و شب هم نداره. هر وقت بخوابم خواب میبینم.

و فردا حتما روز بهتری است ....


تز جون

چقدر بگم و فک کنم که از دست خودم خسته و ناراحت هستم.

نمی دونم اون موقع کنکور من چه انگیزه و توانی داشتم که چندین و چند ساعت می نشتم پای کتابام و خیلی راحت می تونستم یک جا بند بشم.

اما حالا اصلا یعنی من نشده یک ساعت درست و حسابی بنشینم پای این پایان نامه و یه فکری روش بکنم، دکتر گفت 10 روزه مطالب دستت میاد.

علتش رو می تونم خودم بگم:

1. اون موقع من اصلا بیرون نمی رفتم و هیچ کی رو نمی دیدم و خودم بودم و کتابام و مدام هم به دانشگاه فک می کردم و اصلا فکرم جای دیگه نمیرفت البته منظورم سالهای دوم کنکور دادنم هست اولا که خوب نبودم.

خب من میرم بیرون بعد میرم زیر پتو و راجع به همه کس و همه چی و تمام اخلاقا و نگاهها حتی فک نی کنم وخیال پردازی. خب لازم نیس این کار دیگه، هر کاری رو به موقعش انجام بده و این قدر علاف بازی در نیار.


2. مهمتر از اولی فک کنم این باشه که اون موقع کتابا و تستا و همه چی مشخص و قابل برنامه ریزی بود و یک عالمه منبع که دقیق بهم می گفت باید چی کار کنم ولی حالا هی الکی خودم رو گول می زنم که لازم نیس این قدر بخونی و خلاصه هی شیره سر خودم می مالم.

من به تو قول میدم دیگه اصلا راجع به چیزای دیگه فک نکنم و حرف هم نزنم. منظورم چیزای اضافی هست.

فک کن درست بشینی کار کنی و بعد استراحت و فیلمی که نوش جونت بشه نه اینکه عین علافا بچرخی و فک کنی و معلوم نباشه چی کار می کنی.

به  جان خودم اگر یک دونه آی اس از توش در نیاری باید دکتری بری یه رشته دیگه .

شروع کلاس

امروز و دیروز اولین جلسه از کلاسام رو رفتم.

کلاس دیروزی که تقریبا همه ی جنس مذکراش همزبانم بودن و کلاس امروز هم مث اینکه خدا بخواد از جنس دیگر نداره!

خب حالا زیاد هم اهمیت نداره و فکرم رو خدارو شکر زیاد مشغول نکرد.

توی یونی هم بقیه نبودن و فقط خ کشا بود که بازم گفت خدا رو شکر.

اصلا میخوام ورودیهای این فرم رو پورتش رو ببندو و اصلا پردازش نکنم. من که تکلیفم با خودم مشخص هست، چرا خودم رو آزار بدم الکی.

و راستی نمی دونم هدفشون از اینکه رفتن یکی دیگه رو هم اضافی اوردن چی هست! به هر حال بازم مهم نیس و حوصله ندارم در موردش فک کنم چون فک نکنم به نتیجه ای برسم.

امروز یادم رفت به ش بگم که چرا درس دو واحدی رو اینجوری برنامه ریخته، بعدا که بزنگه بهش میگم هم اینو و هم زمان اون یکی کلاس که 11تا 1 باشه.

فهمیدم که اکس پرید و حالا ما موندیم و اکس.

این کلاسه خیلی زود میگیرن باید حسابی براشون مایه بزارم و جزوه رو هم بهشون پر و پیمون.

و از خ ک بپرسم چجوریاس این درس ح شرکتها و اینکه بهتره چجوری گفته بشه و واسه ی اونا چجوری بوده.