پشیمان نشدن
یه کار بهتر باید انجام بدم.
باید بیشتر تلاش کنم
همش حس می کنم باید کاری انجام بدم اما نمی دونم چی و چجوری جلو برم.
خدایا کمکم کن.
یه کار بهتر باید انجام بدم.
باید بیشتر تلاش کنم
همش حس می کنم باید کاری انجام بدم اما نمی دونم چی و چجوری جلو برم.
خدایا کمکم کن.
خوب بزارین اول چن تا کار خوب که این روزا انجام دادم بنویسم منظورم از ۱۶ اردی بهشت تا دیروز هست:
۱. ۱۱روز کار فشرده برای نوشتن مقاله مروری ام (فشرده میگم چون فیلمای مورد علاقم رو ندیدم و بیرون هم نرفتم اصلا و ساعات مطالعه رو نشمردم و فقط و فقط کار کردم).
...یادم نمیاد چیزی!
آهان
۲. یاد دادن اعداد و خوندنش به مادر با حوصله خوب تقریبا
۳. دیشب فکرم درباره موضوع خاصی با اختیار خودم و با آرامش قطع کردم.
۴. تصمیمم درباره با آرامش و مثبت صحبت کردن که دیشب تقریبا بهش عمل کردم.
۵. در بیمارستان سریع رفتم و در مورد بیمه سوال کردم و کار رو برای بعدا نزاشتم.
۶. چندین روز پشت سرهم برای نماز صبح بلند شدم و خوندم نمازم رو.
۷. سعی کردم غذا خوردنم با آرامش کامل باشه( طبق چیزی که در سایت جادوگر خوندم با انرژی و آرامش و عشق غذا خوردن هم خیلی مهمه)
۸. یه شب یه کمی زبان خوندم در خد ۲۰ دقیقه از روی فوکوس بر آیلس ولی خیلی با دقت خوندم وخوشم اومد.
۹. فرستادن آزمایش مادر به سایت دکتر .
خب دیگه فک کنم کافیه.
ولی چقدر بهتر و موثرتره مثبتا رو نوشتن .
من اولش اومدم اینجا که بازم نق بزنم ولی حالا یکم بهتر شدم و دیگه نمیخوام نق بزنم.
و میخوام رو خوبی ها و کارای خوبی که کردم فوکوس کنم .
خب چون یه جایی خوندم که به ازای هر ۳ تا خوبی یه دونه منفی بگید ( واسه انتقاد از دیگران) منم واسه خودم این کار رو می کنم.
کارایی که دوس نداشتم و انجام دادم و میتونس بهتر باشه:
۱. عصبانی شدن و بد صحبت کردن با آبجی سر اینکه چرا از بیرون که میاد و ناراحته با من بد حرف میزنه.
۲. بد صحبت کردن و فاز منفی فرستادن راجع به استاد( فک کنم بتونم به قضیه یه جور دیگه نگاه کنم و مثبتترش کنم ) و گاها غیر واقعی و کلی صحبت کردن در باره حرفاش و کاراش.
۳. ناراحت کردن خودم در هنگام مقاله ها رو خوندن ( فک کنم میتونستم بهتر و با آرامش و اطمینان بیشتر و با اعصاب راحتتر هم اونا رو بخونم).
پ ن : نمی دونم چرا و چه علتی داره که نمیاد و نمیشه ... هر چی خدا بخواد و مصلحت خودش باشه . اون بهتر میدونه و من بهترینها رو از ازش میخوام و مطمئنم بهتر از اونی که من فک میکنم اتفاق می افته واقعا واقعا میگم.
ولی از خودم خیلی خوشم اومد.
اول اینکه کلی باهاش بحث کردم و دقیق حرفای خودم رو گفتم و واقعا وارد عمق شدم و بحث مفیدی بود لا اقل واسه من.
فقط چن تا چیز نمی دونم چرا برای چن لحظه از خودم خوشم نیومد.
سریع حرف زدم!!
بی ادب حرف زدم!!
نا مطمئن حرف زدم!!
یه جا که یه حرکت عجیب از خودم بروز دادم که خودمم بعدا موندم توش.
وقتی گفت که هر هفته گزارش بفرس منم ناخود آگاه پشت سرم رو خاروندم!!!!!
واقعا نمی دونم چرا. از این حرکت خوشم نیومد نمیدونم دوس داشتم یه ذره خانمتر بودم و یه جواب درستتر بهش میدادم.
مثلا میگفتن ایشا.. یا حتما.
ولی در کل خیلی خوب بود و پیشرفت خوبی بود.
پ ن: از رفتار راننده اتوبوس هیچ خوشم نیومد. حالا من پیش خودم فک کردم که حتما این از من خوشش نیومده
اصلا من موندم واقعا چه اهمیتی داره و اصلا چه ضرورتی داره که یه راننده اتوبوس از من خوشش بیاد!! نمی دونم. مشکل خودشه به هر حال.
چن روزی دارم تمرین میکنم که به خودم بقبولونم که ظاهر من به اندازه کافی خوب هست خدا روشکر و دیگه باید با اعتماد بنفس و قبول خودم و رفتارای خوب جذابترش کنم.
خدای من
یه عالمه نوشتم
همش پرید!!!
????? ?? ??? ???? ??
خب این دفعه دیگه دیگه تو ورد نویشتم که نپره.
البته که وقتی از ورد میبرم تو بروزر فاصله خطهاش تنظیم نیست.(تنظیم بود استثنائا این دفعه)
امروز روز معلم هست وبرای من دو تا اتفاق افتاد:
1. نحوه صحبتم هنگام جدیت و عصبانی شدن.
من وقتی که میخوام جدی بشم اکثرا هول میشم و کلماتم رو سریع بیان میکنم و گاهی بعضی حرفا رو هم اشتباه میگم.
مثلا امروز وقتی راجع به موبایل میخواستم صحبت کنم و دیدم که دانشجو چقدر رنگش پرید یه دفعه شورش کردم و گفتم با چه مصیبتی و ... و یا به تته پته می افتم.
دوس ندارم اینجوری میشم.
یا وقتی در مورد خ افتخاری حرف میزدم آخرش انگار پشیمون شدم از حرفم یا نه وقتی دیدم که اینقدر بهت زده شدن یه جوری شدم.
اصلا وقتی سوتی ترم پیشم یادم میاد که چقد بد عصبانی شدم که روی خودم کنترل نداشتم یادم میاد از خودم تعجب میکنم.
یک انسان بالغ میتونه بر احساسش حالا هر چی هست کنترل داشته باشه.
2. سوتیم موقع درس دادن هم خیلی بد بود. آخه همش هم تقصیر خودم بود اول مطمئن شو چیزی که میخوای بگی درسته که متاسفانه این کارو نکردم یعنی به خاطر یک ساعت خوابیدن بیشتر چی کردی!!!
اون من نبودم که اینجور یبرخورد کردم . من نبودم واقعا. یکم به خودت نزدیک شو. به علایق واقعیت.
واقعا این کار که جز علایق خودم هست.
همتون رو حل میکنم ایرادات من. عالی عالی اصلا نگران نباشین.
پ ن : امروز آقایی تو تی وی گفت که صبر و آرامش خیلی تو زندگیم اثر داشته و بعد گفت که من اون حدی که میخوام نرسیدم. عین من حرف میزد.
صبر و آرامش.
نوشته شده در ۱۲ اردی بهشت.
ثبت شده در ۱۳ اردی بهشت
من خیلی خلی دوس دارم آدم موفقی باشم و یک آدم عادی نباشم.
یعنی نیمخام روزی برسه که به پشت سرم نگاه کنم و بگم کاش...
از کاش بدم میاد.
داداشی بنده در شنبه مورخه ۳۱ فروردین عقد کردن و روز قبلش هم مراسم بله بورون گرفتن.
دوس دارم از احساسم در جلسه روز جمعه و تصمیمم برای تغییر دو ویژگی در خودم بنویسم امروز.
اول بگم که من نمی دونم این چه حسیه که واسه همه جور کار علافی وقت دارم ولی وقتی میام تا تواین وبلاگ بنویسم احساس میکنم باید سریع جمعش کنم و برم و وقتم داره میره.
اینم از اون احساسای خاص و عجیب من هست که دوس دارم اصلاحش کنم.
آهان خوب برم سر اصل مطلب:
اول راجع به احساسم در مراسم بنویسم.
چیزای مختلفی هس که دوس دارم بررسیشون کنم و میدونم که خیلی به دردم میخوره بررسی کردنشون و باعث میشه عزت نفسم بره بالا.
۱. رفتار خاله با دختر دایی که چقدر تحویلش میگرفت برام جالب و عجیب بود.
البته خدا رو شکر من در اثر مطالعه هام و آگاهی که به خودم دارم این چیزا رو معیار ارزیابی خودم قرار نمیدم .
ولی یادم به حرف زن داداش افتاد که گفت خانمهای قدیمی بچه های برادرشون رو خیلی زیاد و ویژه دوس دارن.
۲. حس خودم که یاد قبلنای بی اعتماد به نفس و له خودم افتادم که چه آدمی بودم. مثلا من رو چن تا چیز خیلی دقت میکردم از قبل و قبلنا واقعا گاهی ناراحت میشدم ازش ولی الان دیگه نه.
مثلا اینکه وقتی داشتم حرف میزدم مدام در ته زمینه ذهنم راجع به نظر سمیه دایی راجع به خودم فک میکردم و تودلم فک میکردم که حالا اون حمیده رو به من ترجیح میده یا نه.
یعنی این موضوع در ذهن خودآگاهم برای من ارزشی نداره ولی در پس زمینه ذهنم مث اینکه کاملا ریشه دوونده و خیلی مهمه برام.
از یه حس دیگه هم بگم و اون اینکه من انگار اینجور جاها همش یه مبارزه ای با خودم دارم که تست کنم ببینم من الان به اندازه کافی مرکز جمع هستم یا نه؟؟
یعنی مثلا اگر من اول ژاشم و کاری کنم آیا دیگران هم با من پامیشن و این کار رو می کنن یا نه؟؟
جالبه خودم رو تو این مورد همش با حمیده دایی مقایسه کردم که ببینم اون بیشتر تو مرکزه یا من؟؟
بخدا خودم دارم مینویسم خودم خندم میگیره ولی حقیقتی در وجود من هست این چیزا که خودم هم از فهمیدنش خندم میگیره و تعجب میکنم.
دوس دارم جوری باشم که خود خود باشم و وقتی دارم حرف میزنم یا رفتار میکنم خودم رو قبول داشته باشم و حس نکنم که فلانی از من خیلی جذابتر و بهتر حرف میزنه . یعنی بیشتر دوس دارم آزاد و رها باشم ار فکرای دیگران.
آزاد آزاد. وقتی آدم آزاده قیافش هم بشاشتر و روشنتره و خوشگلتر میشه و من خیلی دنبال اینم و برام مهمه.
من همشه ماشا.. حرفای زیادی واسه گفتن دارم.
نکته دوم در مورد چیزای جدیدی بود که تو وبلاگ ستاره خوندم در مورد اینکه ذهنم رو با یک فد خاص ژر نکنم که جا برای موردای دیگه هم داشته باشم.
خب حالا موضوع مهمتر تو فکرم:
یه سوال از خودم دارم: آیا من واقعا میخوام که این دو تا ویژگی رو ترک کنم و خودم رو بهبود بدم یا نه؟
منظورم : افکار مغشوشم در مورد کیسهای اطرفم و اینکه به قول وین دایر منتظر یه نقطه مشخص تو زندگیم و برای این نقطه دارم تمام حالم رو از دست میدم.
آخه میدونین فکر جایگزین براش ندارم . چه کنم؟یا مثلا فک میکنم دیگه خیلی پاستوریزه میشم و از زندگی رویایی خیلی دور میشم و خیلی ادم عقلانی میشم اگر این فکرا رو ترک کردم وبعد از زندگی خسته میشم و کم میارم.
باید قشنگتر فک کنم.....حدقل به خاطر حرف ستاره که گفت توجه بیش از حد به یک کیس باعث میشه بقیه که دوروبرمون هستن رو نبینیم.
یه چیز مهم دیگه: امروز تو اتوبوس که می اومدم به این فک کردم که من چرا باید اینجوری رفتار میکردم تو شمال یا تو موقعیتهای مشابه دیگه؟؟
به خاطر ترس از داداشی؟ به خاطر اینکه نمی دونم چی کنم؟
به هر حال میتونم عوضش کنم ولی خب فعلا دغدغه اصلیم نیس و بعدا مفصل در موردش فک میکنم ولی چیزی که میدونم اینه که خودمو تو اون حالات دوس ندارم.
خب موضوع و دغدغه اصلی من الان چیه؟
این موضوع مدل مطالعه کردن این جانب می باشد. کلان مدل مطالعه ای که من بهش عادت کردم از اول این هست که خیلی سخت به طور جدی چیزی رو میخونم.
یعنی اولش شروع می کنم رو خونی و سطحی خوندن و اونقدر این روندم و به عمق نرفتنم ادامه پیدا میکنه که دیگه دوس دارم کتاب رو ببندم و ازش خسته میشم.
نیم دونم اسیر چی هستم که نیم تونم اعماق مغزم رو واسه مطالعه در اختیار بگیرم یعنی همیشه اونجا بادی واسه یه چیزای دیگه خالی باشه و فقط سطح فکرم مال منه یعنی اختیارش دست خودمه.
اعماق ذهنم اسیر چه افکاری هستی ؟؟؟چه چیزی در اطراف خود پیچانده ای؟
بازش میکنم . در اختیارت میگیرم. شک نکن خانومی.