دوستان قدیمی

خب من دیشب و پریشب 4 تا کار خرق عادت که تو این 4 سال نکرده بودم انجام دادم.

دیشب به طیبه زنگ زدم و پریشب هم به زهرا و به دو تای دیگه هم پیامک دادم.

نمی دونم ول یواقعا راس میگن که تو ذهنت که یک چیزی بره و مدام تکرارش کنی روی ذهن آدم تاثیر میزاره.

منم از بس که این صوتها رو گوش دادم ناخود آگاه خودم رو قبول کردم ودوست داشتم و تونستم کارایی که می ترسیدم ازشون یعنی ترس از فکر دوستای قدیمی در موردم رو بدون اینکه روش کار کنم از بین ببرم.

به نظرم باید یه کار فرهنگی هم اینطوری صورت بگیره یا مثلا تو تربیت بچه یعنی رو خود قضیه فوکویس نکنم، بگذریم حالا...

خب یه عالمه خبر جدید دریافت کردیم، دوستمون که مزدوج شده و دکتری می خونه و اون یکی هم هنوز تو کار تزش هست.

امروز اول صبح نشستم و یکمی در مورد دوره ی لیسانس و کارام و فکرام فک کردم.

و متوجه شدم که چه شخصیتی داشتم، مثلا اینجوری بودم که خیلی انگار بدم می اومده تنها باشم میرم جایی یا کسی بگی این دوستی نداره و همیشه سعی می کردم با یکی هم نظر باشم و کوتاه بیام تا باهاش باشم ودوستام هم قربونشون برم اکثرا آدمایی بودن که خیلی همه چی رو به باد مسخره می گرفتن و در واقع گاهی چیزایی رو رعایت نمی کردن گرچه شاید اصلا به ظاهرشون نمی اومد.

و اینکه من اصلا خودم نبودم و اکثرا تحت تاثیر کارای بقیه بودم و اونا منو هدایت می کردن یعنی به خاطر اعتماد بنفس کمم یه جورایی خودم باعث این کار شده بودم که اونا منو هدایت کنن. یعنی خودم در مورد فکر اونا راجع به خودم خیلی فک میکردم و برام مهم بود.

یا مثلا فکرای اونا و اینکه اونا هر کاری کردن منم بکنم باعث شد که من فرضا کلاسای دیگه اون دانشکده رو نرم یا اینکه اونجوری که میخوام سرکلاس نباشم.

به هر حال البته بیشتر تقصیر خودم هست و نه اونا و شاید اگر نوع رابطه و فکردم رو خودم عوض کنم و نوش کنم شاید اونا هم روندشون تغییر کنه ولی کلا عالی نبودن هیچ کدوم.

البته الان هم یکی از دوستام هست که تقریبا اونجوری هست و من جلوش همچین حسی دارم اونم النازه ولی اینو هم اجازه نمیدم اونجوری بشه.

از یه چیزی که الان یادم اومد وکیف کردم اینی که سال آخر خوب به یکیشون گفتم از بس که بی ادبی و حالش رو گرفتم، اگر یه بار به جا حرف زدم همون دفعه بود.

یادمه ورزش رفتنمون مسخره می کردن، خطمو مسخره می کردن، تمرین نشون دادنم رو مسخره می کردن. البته نه فقط منو بلکه همه رو و منم به طبع شاید گاهی این کار رو میکردم متقابلا.

راجع به دو نفر می خوام بنویسم :

1 شنا

2. خط

3. تمرین نرم افزار

4. عصبانی شدنش و درس توضیح ندادن

5. تو جهادی گفتم دوباره ورزش کنین مسخره کرد

6. مسخره کردنم تو اردوی قم وقتی گفتم سیدی بخرین

7. مسخره کردن تحقیق تفسیر قرآن

8. مسخره کردنش ترم آخر سر پروژه که خوب جوابش رو دادم.

9. مسخره کردنش در مورد سوال اعتکاف

ویژگی خوب که کمک کرد:

1.      انتخاب واحد کردن برام  

2.      خاطرات استرس پروژه دادن و رفتن به فروشگاه مبل

3.      ازم تعریف کرد یه بار و گفت که منطقی هستی و سریع قضاوت نمی کنی.

مال سمر

بد:

1.      مسافرت ج: بد رنگ میکنی

2.      مسافرت ج: بعدش خودش رو گرفت و جواب نمی داد.

 

خوب:

اصلا همش تقصیر خودت بود که اینقدر رو میدادی بهشون و بدون اونا احساس کمبود میکردی و این قدر نظراشون برات مهمبود و میخواستی هیچوقت تنها نباشی.

خب گاهی تنها بودن هم خوبه و هیچ اشکالی نداره.

 

واقعا آدمیزاد چه موجود عجیبی است...

اوایل چقدر فک میکردم که نمیشه بدون اون و از این حرفا ولی الان نگاهم خیلی منطقی شده و اصلا اونجوری دیگه فک نمی کنم.

وای خدای من این چن روز هیچی کار نکردم.

برام سخته که بعد از چن وقت دوباره بشینم پای درسام، یعنی یه چن روزی که فاصله می افته بعد نشستن دوباره سر درس برام سخته و وقتی میام پای لپ تاپ دوس دارم اول آهنگ گوش بدم بعد چند تا وبلاگ بخونم و از این جور کارا.

موندم تو خلقت بعضیها که چجوری یه کاره از سرکار که میان می شینن پای اون یکی کارشون!!

من که انگار یه جوری باید بینش وقت تلف کنم.

دیشب هم با مهرآفر صحبت کردم و اون گفت بهم که صبر کن و سریع به شورای گروه  ایمیل نزن  و ما هم فعلا صبر می کنیم.

دیروز خ امید هم زنگ زد و از اینکه مشاورش شده "ندی" گفت و اینکه چقدر بهش سخت گرفته .

خلاصه که اینجوریا!!

آره راستی امروز ظهر هم آبجی زنگ زد و راجع به یکی از دوستاشون صحبت کرد برام و کلی از ویژگیهاش برام گفت، منم کما فی السابق الان در عالم هپروت زندگی کردن با اونم!

 تا ببینیم خدا چی می خواد.

اوه امروز آ "ر" هم مجددا ازم پرسید که کی دفاع میکنی شما خانوم؟ منم مجددا همون پاسخ قبلی رو بهش دادم و دیروز هم که خ"ش"بهم گفت دکتر بدجوری رو دنده لج افتاده واسه اجرای تمام و کمال قوانین .

با این اوصاف فک کنم ترم بعد حسابی وقت داشته باشیم تا روی مقاله و پایان نامه مون درست و حسابی کار کنیم.

دیگه بگم امشب عقد زهرا هم هست و بالاخره با همون فامیلشون مزدوج شد.

صبر

سلام

چقدر آسون واقعا آدمیزاد بعضی چیزها رو از یاد میبره منظورم چیزایی که به نظرت فک میکردی فراموش کردنش خیلی سخته!

واقعا زمان حلال خوبی برای بعضی چیزاس.

منظورم فراموش کردن این کیس کذایی مان می باشد که چند تا پست قبلی در موردش نوشتم

البته اعتراف می کنم امشب در موردش فک کردم کمی ولی کلی بهتر شدم و با خودم کنار اومدم و به خدا گفتم که من کار خودم رو انجام دادم بقیش با خودت. دوس داشتی و خیر بود بسم الله والا ما راضی به رضای شما می باشیم چون واقعا از درون آدما که خبر ندارم که بدونم به درد من میخوره یا نه.

به هر حال ما این هفته میریم و از خواهرش هم امتحانه رو میگیریم و نمره رو هم همون روز رد می کنیم بره پی کارش. دیگه ما را به خیر و شما و خانواده محترمتان هم به سلامت ای خواستگار و کیس نصفه و نیمه ی ما.

ولی یه چیزی بگم و اونم اینکه امشب یهو رو موبایلم یه شماره افتاد که خیلی هشت داشت  و من فک کردم اونه(آخه شمارش رو حذف کردم از گوشیم ولی به جز رقم آخرش بقیه رو یادمه و خیلی هشت داره توشمارش) و ناگهان از دورکه نگاش کردم قلبم وایساد خیلی حس عجیبی بود.

بعد به خودم گفتم واقعا چی می شد زنگ میزد آخه یکم ما هیجانزده و شاد می شدیم خب خدایی خیلی مزه میده بشینی با یکی دو سه ساعتی همینجوری حرف بزنی از اینور و اونور مخصوصا با اون!

ولی خب این یه حس زودگذر می باشد و بنده هم عاقلتر از این حرفا می باشم.

واقعا هر چیزی وقتی دارد و به موقعش خوبه شاید اولش هیجان داره و جذابه ولی بعدا که ببینم یک عالمه کار و زندگیم و هدفهام رو بهم ریخته لعنت به خودم و این تصمیمم خواهم فرستاد مطمئنا.

خلاصه که بنده نهایتا به این نتیجه رسیدم که تا پایان شهریور ۱۳۹۲ بنده بنا به مصلحت و شرایط بهتر می باشد که با هیچ بنی بشری طرح ریزی ازدباج نداشته باشیم.

از احوالات این روزا بگم که رفتم کتاب صوتی چگونه شخصیت سالمتری بیابیم نوشته ی وین دایر را دانلود و گوش دادم و خیلی خوشم اومد و واقعا به صورت ناخودآگاه روم اثر گذاشته.

بعدم اینکه دارم مقاله می نویسم می خوام یه چیز درست و حسابی بنویسم که یه جای خوب بتونم براش اکسپت بگیرم انشا...

حالا چه بخوام دکترا بخونم و چه نخوام دوس ندارم مقاله ی الکی و بی ارزش بنویسم.

راستی واسه زبان خیلی سردر گم هستم .

من زبان رو واسه خودم میخونم چون خیلی دوسش دارم ولی نمی دونم باید یه برنامه مدونتر براش داشته باشم تا حداقل به یک جایی برسونمش .

اینجوری زبان خوندن نتیجه ی زیاد خوبی برام نداره.

راستی واسه تابستون هم برا جبران اون یه مقدار کمبود پولم باید انشا.. ۳ تا کلاس بزارم و این لازمش اینه که نهایت تا آخر اردی بهشت مقاله ی دومی رو هم نوشته باشم که وقتم آزاد بشه واسه اون کلاسا چون واقعا وقت گیرن.