دوستان قدیمی
دیشب به طیبه زنگ زدم و پریشب هم به زهرا و به دو تای دیگه هم پیامک دادم.
نمی دونم ول یواقعا راس میگن که تو ذهنت که یک چیزی بره و مدام تکرارش کنی روی ذهن آدم تاثیر میزاره.
منم از بس که این صوتها رو گوش دادم ناخود آگاه خودم رو قبول کردم ودوست داشتم و تونستم کارایی که می ترسیدم ازشون یعنی ترس از فکر دوستای قدیمی در موردم رو بدون اینکه روش کار کنم از بین ببرم.
به نظرم باید یه کار فرهنگی هم اینطوری صورت بگیره یا مثلا تو تربیت بچه یعنی رو خود قضیه فوکویس نکنم، بگذریم حالا...
خب یه عالمه خبر جدید دریافت کردیم، دوستمون که مزدوج شده و دکتری می خونه و اون یکی هم هنوز تو کار تزش هست.
امروز اول صبح نشستم و یکمی در مورد دوره ی لیسانس و کارام و فکرام فک کردم.
و متوجه شدم که چه شخصیتی داشتم، مثلا اینجوری بودم که خیلی انگار بدم می اومده تنها باشم میرم جایی یا کسی بگی این دوستی نداره و همیشه سعی می کردم با یکی هم نظر باشم و کوتاه بیام تا باهاش باشم ودوستام هم قربونشون برم اکثرا آدمایی بودن که خیلی همه چی رو به باد مسخره می گرفتن و در واقع گاهی چیزایی رو رعایت نمی کردن گرچه شاید اصلا به ظاهرشون نمی اومد.
و اینکه من اصلا خودم نبودم و اکثرا تحت تاثیر کارای بقیه بودم و اونا منو هدایت می کردن یعنی به خاطر اعتماد بنفس کمم یه جورایی خودم باعث این کار شده بودم که اونا منو هدایت کنن. یعنی خودم در مورد فکر اونا راجع به خودم خیلی فک میکردم و برام مهم بود.
یا مثلا فکرای اونا و اینکه اونا هر کاری کردن منم بکنم باعث شد که من فرضا کلاسای دیگه اون دانشکده رو نرم یا اینکه اونجوری که میخوام سرکلاس نباشم.
به هر حال البته بیشتر تقصیر خودم هست و نه اونا و شاید اگر نوع رابطه و فکردم رو خودم عوض کنم و نوش کنم شاید اونا هم روندشون تغییر کنه ولی کلا عالی نبودن هیچ کدوم.
البته الان هم یکی از دوستام هست که تقریبا اونجوری هست و من جلوش همچین حسی دارم اونم النازه ولی اینو هم اجازه نمیدم اونجوری بشه.
از یه چیزی که الان یادم اومد وکیف کردم اینی که سال آخر خوب به یکیشون گفتم از بس که بی ادبی و حالش رو گرفتم، اگر یه بار به جا حرف زدم همون دفعه بود.
یادمه ورزش رفتنمون مسخره می کردن، خطمو مسخره می کردن، تمرین نشون دادنم رو مسخره می کردن. البته نه فقط منو بلکه همه رو و منم به طبع شاید گاهی این کار رو میکردم متقابلا.
راجع به دو نفر می خوام بنویسم :
1 شنا
2. خط
3. تمرین نرم افزار
4. عصبانی شدنش و درس توضیح ندادن
5. تو جهادی گفتم دوباره ورزش کنین مسخره کرد
6. مسخره کردنم تو اردوی قم وقتی گفتم سیدی بخرین
7. مسخره کردن تحقیق تفسیر قرآن
8. مسخره کردنش ترم آخر سر پروژه که خوب جوابش رو دادم.
9. مسخره کردنش در مورد سوال اعتکاف
ویژگی خوب که کمک کرد:
1. انتخاب واحد کردن برام
2. خاطرات استرس پروژه دادن و رفتن به فروشگاه مبل
3. ازم تعریف کرد یه بار و گفت که منطقی هستی و سریع قضاوت نمی کنی.
مال سمر
بد:
1. مسافرت ج: بد رنگ میکنی
2. مسافرت ج: بعدش خودش رو گرفت و جواب نمی داد.
خوب:
اصلا همش تقصیر خودت بود که اینقدر رو میدادی بهشون و بدون اونا احساس کمبود میکردی و این قدر نظراشون برات مهمبود و میخواستی هیچوقت تنها نباشی.
خب گاهی تنها بودن هم خوبه و هیچ اشکالی نداره.
سلام، توی این وبلاگ میخوام لحظه های زندگیم رو ثبت کنم تا یادم بمونه تو هر دوره ای از زندگیم چه جوری فکر میکردم و چه جوری پیشرفت کردم.