حال خراب

نمی دونم...

کلی از دست خودم شاکی هستم

اعصابم الکی الکی خرد هست البته الکی الکی هم نیستاااا

یعنی این دفعه باید نکات زیر رو رعایت کنی. مخصوصا سکشن آخر:

۱. بیگ گریم نخواهی داشت.

۲.استیرینگ هم نخواهی داشت.

۳. گود پاسچر و ایگنور سام تینگ.

به خاطر عوارض بعدی این کارها را انجام بده عزیزم.

راه حل

من به یک نتیجه الان رسیدم.

اونم اینکه اگر برنامه ریزی می کنم کاری رو انجام بدم. به این زیاد فک نکنم که چه جور یمن این وقتو بزارم یا اینکه چه کار مهمی می خوام انجام بدم یا نه.

همینجوری آروم آروم انجامش بدم و زیاد واسه خودم گندش نکنم و در واقع یه جورایی راحت برخورد کنم باهاش و ریلکس.

و در واقع به حواشی زیاد نیندیشم.

 

اتلاف وقت

خب امروز ۹آبان هست و من دیروز رو به دلایل کاملا واهی نتونستم کاری انجام بدم وکلی از دست خودم ناراحت هستم .

امروز صبح هم که حالم خوب نبود و نشد کاری کنم.

روزها دارند تند تند می گذرند، چشم روی هم بزاری ۱۵ آبان شده و سپید جون هنوز کاری نکرده، ولی انشا.. امروز و فردا جبران می شود.

پنداره یا vision

امروز صبح بعد از اینکه بیدار شدم ناخودآگاه فکری به ذهنم رسیده بود و خیلی با عشق و علاقه در موردش فکر میکردم.

متوجه شدم که این فکر همان پنداره ی من است و باید سعی کنم بهش برسم .

فکر بنده از این قرار هست که دوس دارم وقتی امیر کلاس دوم راهنمایی شد. یعنی دوسال دیگه یعنی میشه مهر ۹۳ براشون کلاس بزارم یعنی برای اون و دوستاش و احتمالا برای سحر هم و توی اون کلاس

از اول کار شروع کنم براشون بگم یعنی سخت افزار و طرز کارش و تا اصول اولیه برنامه نویسی و نوشتن برنامه های کوچک و در نهایت هم نوشتن یک بازی ساده رو بهشون بگم و برای مسابقات آمادشون کنم.

در واقع من خیلی دوس دارم که با یه چیزی رو از پایه و اول اولش به کسی یاد بدم.

و کلا برم تو کار کلاسای این فرمی.

 

خب وقتی من به حال ایده آل و هدفام برسم چه حسی خواهم داشت:

حس رضایت از خودم که افرین با تلاشای خودت تونستی این رو به دست بیاری.

حس اعتماد به نفس زیاد که هر چیزی رو که بلد هم نباشم راحت و بی حاشیه و بدون فک کردن به نظر دیگران انجامش میدم و شروع میکنم.

حس اینکه قدر خودم و استعدادام وتوانایی هام رو می دونم وعالی ازشون استفاده می کنم.

وقتی کار به موقع رو انشا.. خرداد انجام بدم و خب با دو تا مقاله و بعدش بتونم جذب بشم.

خیلی حس اعتماد به نفس شدید خوهم داشت.

زبانم رو و مکالمه ام عادی بشه و انگلسیس حرف زدو یا متون انگلیسی رو خوندن برام عین فارسی بشه.

 

 

بعد از مدتها

سلام به خودم و همه بعد از ۳ماه و ۲۰ روز ننوشتن

الان مطالب قبلی وبلاگم رو خوندم و خیلی خوشم اومد که خاطره نوشتم و دوباره هم هوس کردم بنویسم

خب گزارشی از خودمان ارائه کنیم.

خب بنده بسیار انسان مثبت تر و توپتری شده ام و اوضاع بهتر شده.

از پروپوزال بگم که فرضیه ای دادم و قراره تایک هفته دیگه ثابتش کنم.

از دانشگاهها بگم که امروز اولین جلسه ی کلاس پی ان بود و کلی خوشم اومد از دانشجوهاش و کلی حس مثبت بهم دادن و منم همین طور.

از آقای "ر" بگم که هر دفعه منو می بینه کلی تحویل می گیره و امید به آینده میده که آره انشا.. دیگه شما همینجایی و باید بمونی و از این حرفا.

خب حالا حقیقت من یاد حرفای مراد افتادم و اینکه آخرش به خاطر اهمال و اشتباه خودم شاید هیچی نشد.

اما واسه این دیگه از دستش نمی دم و با جان دل تلاش میکنم که تمومش میکنم که انشا.. اول مهر خبرای خوبی داشته باشم و اتفاقای توپ بیفته.

آهان یه چیز دیگه در مورد پی ان بگم که آقای "ر" بار اول ازم یهویی و به طور ناگهانی پرسید که شما متاهلی یا مجرد!!

خب از آز بگم که اونجا هم خبری نیس و هیچ فردی در راستای اهدافمون را نوبینیم فقط با ش صمیمی شدم توپ.

قرار بود کلاس بیشتری بردارم که خودم قبول نکردم تا انشا.. تزمان را تا بهمن تمومش کنیم.

امروز دیدم انرژی مثبت فارغ التحصیل شدم و کلی به خودم نهیب زدم که واقعا داری چی کار می کنی دختر خوب.

راستی واسه ترم بعد کلی باید چیز میز جدید یاد بگیرم و کلی وقت باید بزارم و واسه کارای دیگه وقتی برام نمی مونه.

فعلا بای.