سلام
امروز از لحاظ کلاسی خوب بود. خیلی با آرامش حرف زدم و آرام بودم و شمرده صحبت کردم. نمی دونم دقیقا علتش چی بود شاید چون تعداد کم بود اینجوری بودم .
ولی خوب راضی بودم از خودم و خیلی خوب بود. نمیدونم بعضی روزها چم هست که همه چی خیلی خوب یادم میمونه و رعایت میکنم. اوه فقط یه نکته که با آ زا اولش خیلی خندم میگرفت حرف میزدم ولی کم کم درست شده و به خودم یادآوری کردم که هر چیزی جای خودش خوبه.
دیگه بگم براتون. هیچی امروز م رو هم دیدم و کلی باهاش حرف نزدم و اصلا بهش نیگاه هم نکردم البته نه غیر محترمانه و بدجور که تو ذوق بزنه خیلی عادی که یعنی من حواسم به شما نیست و اینجوریا.
اه نمی دونم چرا از این آ ب اینقده بدم میاد خیلی بی ادب و یه جوری هست. بی نزاکته اصلا. واه واه . بی ادب بهش سلام میکنم یه جوری خودش رو میگیره انگار کی هست حالا. حالا مثلا من محتاج توام که بهت سلام کنم اینقده خودت رو میگیری. می میخوام محض همکار بودنمون ادب رو به جا بیارم و الا من چه نیازی به تو دارم آخه.
اصلا نه بلند میشه و نه چیزی . حالا خوبه تو وقتی میای من یه عالمه جلوپات بلند میشم بی ادب بی نزاکت.
خیلی چیزا تو فکرمه راجع به اینکه این آب در مورد من چی فک میکنه و چی میگه تو ذهنش ولی خب دیگه حال ندارم بنویسم و سعی میکنه ریز ریز فکرای این و خ ک در مورد خودم رو از تو ذهنم پاک کنم.
بعضی موقع ها فک میکنم یه ذره زیادی و الکی میخندم گاهی مثلا وقتی که دارم با خ ش خدافظی یا سلام میکنم. یعنی یه ذره زیادی خوشرو و بذله گو می باشم در بعضی مواقع شاید.
امروز راستی م ازم پرسید واسه کاری چیزی جایی ثبت نام کردی که منم همینجوری گفتم نه . البته یه چیز دیگه تو پرانتز مینویسم که حالا بزارید اول این رو بگم بعد. بعد من به این نتیجه رسیدم که تا فرصت دستمه اینجا یه ذره چیز میز یاد بگیرم که برام خوبه که اگر از اینجا رفتم حداقل دست پر باشم و از فرصت استفاده کرده و چیزی یاد گرفته باشم که بعدا بتونم ازش استفاده کنم.
آهان این پرانتزه رو حالا بنویسم : نمی دونم چرا اینجوری بهش جواب دادم. یه جور خاصی مثلا یه جور صمیمیت خاصی تو جواب دادنم بود که دوست نداشتم . اصلا باید همیشه فک کنم مثلا دارم با آ ر حرف میزنم وقتی دارم باهاش حرف میزنم که یه ذره جدیتر باشم و الکی نخندم.
اما اونجایی که گفت متولد کی هستی خوب جدی رفتار کردم و خیلی صمیمی وار جواب ندادم . خوشم اومد.
اصلا باید باهاش رسمی برخورد کنم و محترمانه.
آهان یه چیز دیگه هم بگم وای نمی دونم این آقا چقدر خودش رو میگیره واه واه واه چه روشو کرده بود اونور حالا.
نمی دونم نگاه آب منو یاد فکرای بابام طوری میندازه یعنی انگار یه جوری حس میکنم بابامه که دارم بهم نیگا میکنه و الان یه ایرادی تو ذهنش از من پیدا کرده و داره حرص میخوره از دستم. هییییی.
اصلا خب من چی کار کنم . آهان خوب اون دفعه که من داشتم با آا حرف میزدم و اینم اینقده بدجور به من نیگا میکرد انگار چه خبره و من دارم چی میگم حالا. اصلا باید همیشه این جمله رو با خودم بگم که من خودم را دوست دارم و حواسم به خودم باشه همیشه والا زیر فشار این نگاه ها له میشم.
اصلا دیگه در ارتباط با آقایون خیلی دقت کنم و مواظب باشم چون اصلا خوب نیست که باهاشون صمیمی بشم و فکر بد میکنن یه موقع . حالا فوقش خواستم بخندم هم یک خنده و لبخند ملیح داشته باشم و نه خنده زیاد که نیشم تا بناگوش باز بشه.
خب دیگه هی چقدر حرف تو دلمه و چون هیچ کی اینجا نیس که من باهاش حرف بزنم منم مجبور میشم بیام و توی وبلاگ حرفام رو بگم.
آهان من هر چی که بیشتر فکر میکنم به این نتیجه میرسم من هر دو تای اونا رو به م ترجیح میدم خوب پس یادم باشه رفتار محترمانه خودم رو باهاش ادامه بدم و زیاد بهش رو ندم و نخندم خوب و حرفاش رو به یه سمت دیگه بکشونم و یه جور دیگه باهاش تا کنم.
اوه چه بد شد که خندیدم وقتی گفت که ما همه کاره بودیم تو کنفرانس. باید یه ذره حرکاتم اسلو ماشین تر بشه تا بتون تصمیم بگیرم چی به چی هست و چه حرکتی درست هست و باید انجامش بدم و کدوم نه.
خب دیگه این هفته یه عالمه کار دارم که باید انجامش بدم.
خدایا کمکم کن بتونم تصمیم درست بگیرم و رفتار درست رو از خودم نشون بدم.
این هفته میخوام هر روز ایشالله صبح پاشم و نماز صبح بخونم و امشب هم هوش رو میخونم وسوالاتم رو میپرسم تا واسه آخر هفته آماده باشم.
خب فردا هم دوباره میام ایشالله.