این روزها

سلام و صد سلام

خب فک کنم خیلی وقته چیزی ننوشتم.

ذهنم پره دیگه حالا.

اول اینکه آ ف این روزا یه ذره انگار نسبت به قبل بهتر شده و کلی پالس مثبت به نظر خودن به من نشون میدهو

اول سلام کردنش هست که حواسش هست من کی میام و سلام مرتب و اینا.

دو مورد دیگه هم داشتم یکی حرف زذنش در مورد تداخلا بود و دیگه حساب رو دوستی خ ش که همینجوری بهم ابراز میکردُ یه بارم راجع به ماژیک بود که هی خودش رو قاطی میکرد.

 یعنی فک کنم به احتمال زیاد یه فکرایی تو سرش هست. یه ذره دیگه صبر داشته باشم فک کنم به هدفم میرسم فقط باید صبر پیشه کنم.

اوه راجع به اون دانشجو که تازه طهری هم خوابش رو دیدم. س ع خیلی حرکاتش یه جوری هست.

اول مدت توجه کردنش به کارای من: شما خسته شدی! وقتی میرم اولی میادُ تند تند می نویسی. تازه امروزه زل زده بود به من. بیخیال حالا اون زیاد برام مهم نیس.

با این آ م هم که کلا دیروز قاطی کردم باهاش و اصلا خوشم نیومد از حرفش.

ادامه دارد...

 

 

 

مقاله آی اس آى

دو روز یا شاید سه روز هستند که اینجانب درگیر می باشم.

حالا یکی بپرسه درگیر چی هستی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای اگر تا عید آی اس آی ندم همون نمره قبلیم برام رد میشه .

خدایا خیلی استرس دارم ولی هیچ کاری براش نمی کنم.

کاش یه جای دیگه هم بفرستمش مقاله رو . بی خیال نکات ایمنی و اخلاقی فعلا. 

برای دومین بار یه عالمه نوشتم و پاک شد.

میرم تو ورد می نویسم میارم که دیگه پاک نشه.

یه عالمه نوشتم پاک شد. دیگه حوصلش رو ندارم بنویسم.

دوست داشته شدن

من نمی دونم چرا این طور عجیب ویژگی دارم. نمی دونم بقیه هم اینطوری ان یا منم فقط!!

اگر یکی بهم ابراز عشق و دوستی و اردادت کنه دیگه اونو هر جا ببینم یا هر جایی تو یه جمعی با هم هم صحبت بشیم حس عذاب وجدان دارم اگر که منو مخاطب حرفاش قرار نده!!

همش حس میکنم از طرف اون آدم اسیر شدم و مدام باید براش تریپ دلبری و خنده و حرفای با مزه بیام تا از چشش نیفتم و محبوبیتم خدشه دار نشه مثلا.

اوه راستی یکی بود که منم باهاش خیلی حرکات دوستانه داشتیم باهم بهتر خه که کمی محدودش کنم .

اصلا از این مجری ها خیلی خوشم میاد. اصلا از آسمون سیل بیاد اینا خودشون رو  حفظ می کنند و خویشتن دار هستند اصلا. میخوام مث اونا باشم خوب.

خویشتن دار در همه حالت!!!۱

جمعه

سلام

امروز از لحاظ کلاسی خوب بود. خیلی با آرامش حرف زدم و آرام بودم و شمرده صحبت کردم. نمی دونم دقیقا علتش چی بود شاید چون تعداد کم بود اینجوری بودم .

ولی خوب راضی بودم از خودم و خیلی خوب بود. نمیدونم بعضی روزها چم هست که همه چی خیلی خوب یادم میمونه و رعایت میکنم. اوه فقط یه نکته که با آ زا اولش خیلی خندم میگرفت حرف میزدم ولی کم کم درست شده و به خودم یادآوری کردم که هر چیزی جای خودش خوبه.

دیگه بگم براتون. هیچی امروز م رو هم دیدم و کلی باهاش حرف نزدم و اصلا بهش نیگاه هم نکردم البته نه غیر محترمانه و بدجور که تو ذوق بزنه خیلی عادی که یعنی من حواسم به شما نیست و اینجوریا.

اه نمی دونم چرا از این آ ب اینقده بدم میاد خیلی بی ادب و یه جوری هست. بی نزاکته اصلا. واه واه . بی ادب بهش سلام میکنم یه جوری خودش رو میگیره انگار کی هست حالا. حالا مثلا من محتاج توام که بهت سلام کنم اینقده خودت رو میگیری. می میخوام محض همکار بودنمون ادب رو به جا بیارم و الا من چه نیازی به تو دارم آخه.

اصلا نه بلند میشه و نه چیزی . حالا خوبه تو وقتی میای من یه عالمه جلوپات بلند میشم بی ادب بی نزاکت.

خیلی چیزا تو فکرمه راجع به اینکه این آب در مورد من چی فک میکنه و چی میگه تو ذهنش ولی خب دیگه حال ندارم بنویسم و سعی میکنه ریز ریز فکرای این و خ ک در مورد خودم رو از تو ذهنم پاک کنم.

بعضی موقع ها فک میکنم یه ذره  زیادی و الکی میخندم گاهی مثلا وقتی که دارم با خ ش خدافظی یا سلام میکنم. یعنی یه ذره زیادی خوشرو  و بذله گو می باشم در بعضی مواقع شاید.

امروز راستی م ازم پرسید واسه کاری چیزی جایی ثبت نام کردی که منم همینجوری گفتم نه . البته یه چیز دیگه تو پرانتز مینویسم که حالا بزارید اول این رو بگم بعد. بعد من به این نتیجه رسیدم که تا فرصت دستمه اینجا یه ذره چیز میز یاد بگیرم که برام خوبه که اگر از اینجا رفتم حداقل دست پر باشم و از فرصت استفاده کرده و چیزی یاد گرفته باشم که بعدا بتونم ازش استفاده کنم.

آهان این پرانتزه رو حالا بنویسم : نمی دونم چرا اینجوری بهش جواب دادم. یه جور خاصی مثلا یه جور صمیمیت خاصی تو جواب دادنم بود که دوست نداشتم . اصلا باید همیشه فک کنم مثلا دارم با آ ر حرف میزنم وقتی دارم باهاش حرف میزنم که یه ذره جدیتر باشم و الکی نخندم.

اما اونجایی که گفت متولد کی هستی خوب جدی رفتار کردم و خیلی صمیمی وار جواب ندادم . خوشم اومد.

اصلا باید باهاش رسمی برخورد کنم و محترمانه.

آهان یه چیز دیگه هم بگم وای نمی دونم این آقا چقدر خودش رو میگیره واه واه واه چه روشو کرده بود اونور حالا.

نمی دونم نگاه آب منو یاد فکرای بابام طوری میندازه یعنی انگار یه جوری حس میکنم بابامه که دارم بهم نیگا میکنه و الان یه ایرادی تو ذهنش از من پیدا کرده و داره حرص میخوره از دستم. هییییی.

اصلا خب من چی کار کنم . آهان خوب اون دفعه که من داشتم با آا حرف میزدم و اینم اینقده بدجور به من نیگا میکرد انگار چه خبره و من دارم چی میگم حالا. اصلا باید همیشه این جمله رو با خودم بگم که من خودم را دوست دارم و حواسم به خودم باشه همیشه والا زیر فشار این نگاه ها له میشم.

اصلا دیگه در ارتباط با آقایون خیلی دقت کنم و مواظب باشم چون اصلا خوب نیست که باهاشون صمیمی بشم و فکر بد میکنن یه موقع . حالا فوقش خواستم بخندم هم یک خنده و لبخند ملیح داشته باشم و نه خنده زیاد که نیشم تا بناگوش باز بشه.

خب دیگه هی چقدر حرف تو دلمه و چون هیچ کی اینجا نیس که من باهاش حرف بزنم منم مجبور میشم بیام و توی وبلاگ حرفام رو بگم.

آهان من هر چی که بیشتر فکر میکنم به این نتیجه میرسم من هر دو تای اونا رو به م ترجیح میدم خوب پس یادم باشه رفتار محترمانه خودم رو باهاش ادامه بدم و زیاد بهش رو ندم و نخندم خوب و حرفاش رو به یه سمت دیگه بکشونم و یه جور دیگه باهاش تا کنم.

اوه چه بد شد که خندیدم وقتی گفت که ما همه کاره بودیم تو کنفرانس. باید یه ذره حرکاتم اسلو ماشین تر بشه تا بتون تصمیم بگیرم چی به چی هست و چه حرکتی درست هست و باید انجامش بدم و کدوم نه.

خب دیگه این هفته یه عالمه کار دارم که باید انجامش بدم.

خدایا کمکم کن بتونم تصمیم درست بگیرم و رفتار درست رو از خودم نشون بدم.

این هفته میخوام هر روز ایشالله صبح پاشم و نماز صبح بخونم و امشب هم هوش رو میخونم وسوالاتم رو میپرسم تا واسه آخر هفته آماده باشم.

خب فردا هم دوباره میام ایشالله.

 

جشن و حاشیه ها

خب امروزم یه روز خوبی بود تقریبا و من کلی احساس جدید تجربه کردم.

خب بزارین دسته بندی کنم که رفتم تو هر کدوم یادم نره چی به چیه.

۱. در مورد رابطه ام با خانمها

۲. در مورد احساس و نظرم در م.

۳. در مورد رفتار خودم .

اول از آخری شروع میکنم . از چن تا رفتارم زیاد خوشم نیومد. همش هم مربوط به خندیدن های بیجای اینجانب می باشد.

یکی وقتی بود که آ مه گفت که یه ناهار میخوان بهمون بدن ببین چه میکنن. خیلی زیاد خندیدم. یکی تو خود همون موسسه خیلی با مهن گفتم و خندیدم نیم دونم شایدم کارم خیلی بد نبود و نباید به خودم زیاد سخت بگیرم ولی مهم اینکه اون زمانها خودم رو دوست نداشتم اصلا نمی دونم چرا.

وای من نمی دونم چرا با بعضیها مشکل دارم مثلا من یکی با خ کش و دیگری با خ عس راحت نیستم و ترجیح میدم اصلا نبینمشون و باهاشون یه جا نباشم. اصلا هم نیم فهمم چرا! یعنی بهتر بگم از خودم جلوی اونا خوشم نمیاد. خودم رو دوست ندارم کنار اونا. نمی دونم حس رقابته حسادته یه حس درونی هست که من نمی فهممش.

ولی تا دلتون بخواد از بودن کنار مهن احساس آرامش و امنیت میکنم و وقتی با اونم نگران هیچی هیچی نیستم.

فقط نگران خنده های زیادم هستم و همین!! خیلی قشنگ میشه باهاش درد دل کرد و به حرفای آدم گوش میده.

۲. در مورد حسم به م بنویسم که واقعا خدایا من دوس ندارم همچین آدمی شوهرم بشه .

خدایا خودت صدای منو بشنو و کمک کن این آدم نیاد خواستگاری که خیلی بد میشه و کلی تو روابطمون اثر میزاره اگر بهش نه بگم. من اصلا همچین شوهر دلقکی نمیخوام . فقط بلده سوتی بگیره و بخنده . خب آخه مردی گفتن جذبه ای گفتن . و هم اینکه بشینه بین دخترا و حرفای دخترونه مزخرف بزنه و سعی کنه از حال و روز اونا سر دربیاره .

نه آقا نه این آدم به درد من نمی خوره یعنی اصولا من همچین آدمی رو نمی تونم تحمل کنم.

خب از این به بعد دیگه اصلا بهش رو نمیدم که خدایی نکرده فک نکنه من ازش خوشم میاد و بیاد جلو.

وای بخدا اون دو تا و همچنین آ ع خیلی آقان. مرد باید اونطوری باشه اصلا. جدی سنگین و متین. نه مث این جلف و دلقک. والا بخدا!

ای خدا قربون بزرگیت برم خودت یه کاری کن یه دری رو ما واکن. اگر آ اب یا ب بره واسه خ ش ع من دق میکنم از ناراحتی . خدایا خودت کمک کن.

اوه اینم بگم تو دلم نمونه من داشتم اون روز با خ عس حرف میزدم اول که اصلا به ادم نیگا نمیکنه بعدم که وسط حرفام راشو گرفت رفت نه واقعا آدم اینقدر بی توجه و بی ادب.

اصلا مگه من مسئول گرم کردن سر مردم و آشنایی دادن با همه هستم خب!!

آخه هی میخوام کاری کنم که یخ جو رو بشکنم اونم چجوری با حرف زدن زیادی به من چه اصلا میخوام که محیط یخ بزنه اصلا.

 به من چه دیگه از این به بعد مند زیاد تحویلش نمی گیرم و یه بارم همینجوری باهاش برخورد می کنم دستش بیاد . خیلی گیجه خدایی.

یه چیزی هم بگم ته دلم نمونه اصلا آقا من شوهر سنگین رنگین میخوام دلقک و جلف نمیخوام مث اونایی باشه که اون بالا گفتم یا مثلا مث آ پور به .

واقعا هر چی فک میکنم دیگه از این به بعد اصلا بهش رو ندم چون من واقعا واقعا نمی تونم و نمی خوامش و اگر هم باهاش ازدواج کنم همش ته دلم بهم میگه که من شوهر اونجوری می خواستم نه اینجوری.

من خودم را دوست دارم و به کم راضی نمیشم . من ایشالله به همونی که میخوام میرسم و این جور آدما اصلا تو کار من نیستند.

پ ن : لطفا اگر اینجا رو  میخونید نظر بدین و دلم نظر میخواد الان.