سلام
خب من نمی دونم الان چی بگم.
نمی دونم انگار سیل داره منو با خودش میبره و آرامش ندارم اصلا.
واقعا من چم شده . اصلا آرمش خودم رو از دست دادم.
هزار تا فکر تو سرم هست. اصلا آرامش ندارم اینجا از بس که بابا و داداش مدام با هم دعوا می کنند و حرف می زنند و فحش می دهند.
تحملم اومدم پایینه. اونجا من کاملا آرامش دارم و می دونم دارم چی کار می کنم و کلی راجع به خودم و پیشرفت خودم و افکار خودم فکر میکردم و کلی امید و انگیزه پیشرفت داشتم ولی حالا و وقتی که اینجام کاملا از خودم بیخودم . حالا شاید درست بشه.
چه روزای خوبی اونجا داشتم و فکرم کاملا آرام بود. اینجا به مادر فک میکنم و مشغول کردنش. داداش رو میبینم که معلوم نیس داره چی کار میکنه و مدل حرف زدنش و رفتارای عصبیش اعصابم رو خرد میکنه و نگرانش میشم.
بابا که دبگه هیچی قربونش برم.
خب من سعی میکنم از فردا یه ذره طرز فکرم رو عوض کنم تا نکات مثبت رو ببینم .
دوس داشتم یه ذره رو ناخودآگاه و نیمه تاریک هم کار کنم.
راستی من روز اول شعبان یعنی دوشنبه که ۲۰ خرداد هم بود یک پیشنهاد ازدواج کاملا غیرمنتظرانه و خیالی عجیب داشتم که همون روز جوابش کردم ولی دیروزم دوباره زنگ زدن و خیلی نکات عجیبی در مورد فردی که هیچوقت فکرشو نمی کردم فهمیدم و خیلی دوستانه و صمیمی هم قضیه رو تمامش کردم. فقط امیدوارم دیگه اصراری نباشه از طرف اونا.
کلی کار دارم واسه انجام دادن که باید دیگه کمر همت ببندم وشروعش کنم ایشا.. که تمومش کنم.