تعریف  از خود

میخوام یه ذره از خودم تعریف کنم حالا.

امروز صبح خیلی خوب کار کردم وبسیار بسیاز از خودم راضی می باشم.

یعنی یه مطلبی رو که باید تو حالت عادی یک ساخته می خوندم ۱۰ دقیقه ای خوندم و توپ هم فهمیدم.

و تازه توپتر از اونم توضیح دادم.

یعنی من تا مجبور نباشم و زور بالا سرم نباشم کار درس نمی کنما...

ولی امان زا روزی که زور بالا سرم باشه و مجبور باشم چنان خوب اون کار رو انجام میدم که بیا و ببین.

دوس دارم یکم ساختار های قبلی ذهنم رو به هم بزنم.

یکم کارایی که هیچوقت انجام نمیدادم و واسم سخت بوده رو انجام بدم.

وبلاگ

سلام

نمی دونم چی بگم .

از دست خودم خسته ام.

متوجه شدم که من وبلاگ نویس ماهری نیستم نه اینکه وقتش رو نداشته باشم

اتفاقا وقتم خیلی هم به بطالت میگذرونم ولی ذهنم اونقدر نظام یافته نیس که بیام اینجا حرفام و دغدغه هام رو بگم و خالی شم.

نمی دونم.

الان در خونه رو زدن. امیدوارم مهمون نباشه. اصلا حوصله ندارم.

کلاس ساختمان

دوس ندارم از اون استادایی باشم که سمبل می کنن!

دوس ندارم از اونایی باشک که وقت گذرونی می کنن تا کلاس تموم شه!

دوس ندارم از اونایی باشم که به خاطر اینکه به درس دادن خودشون مطمئن نیست یه جوری نمره میدن که همه پاس شن و هیچ کی شاکی نشه!!

دوس ندارم دانشجوها سر کلاسم افسرده بشن!!

دوس ندارم کسی سر کلاسم فک کنه که چقدر خنگه که اینا رو نمی فهمه!!

انتظاراتم زیاده یا خیلی ایده آله یا نشدنیه؟

یا نیاز به کمک دانشجو هم دارم .

رفتار و افکار

یک سفر غیر منتظره برای ما در ۹ فروردین جور شد به شمال یعنی تهران و سیاه بیشه و چالوس و کاملا هم به صورت غیر منظره برگشتیم چون که خونه داداش اینا رو آب گرفته بود.

 والا من الان تازه تهران بودم و هنوز خونه نرسیده بودم.

خلاصه اینکه دیشب ساعت ۱۱ آمدیم خانه خودمان تا به مدت یک ماه و نیم تقریبا در اینجا اسکان داشته باشم بعد از مدتها.

روز سیزده بدر رفتیم کلاردشت و خوب بود و کباب درست کردیم و من هم در این مهم سهمی داشتم و تجربیاتی به دست آوردم که خوب بود و خوشم اومد.

البته کباب گوشت بره و مرغ درست کردیم که به علت بالا بودن شعله و ارتفاع زیاد کبابها از شعله روی کبابها سوخت و داخلشون نپخته که باز اونها رو تو مخلوط ماست و نمک و فلفل و آبلیمو و زردچوبه گذاشتیم پختن که خیلی خوشمزه شد.

یک تجربه جدید داشتم و خودم رو کمی بیشتر شناختم و اونم ملاقات با خانواده آنکل بود.

نکته جالب واسه من این بود که خیلی خوب و راحت با خانمها ارتباط برقرار کردم و اون چیزی که واقعا هستم رو تونستم نشون بدم. البته به نظرم اگر کمی با سمی اون شوخیها رو نمیکردم بهتر بود تا کاملا مودبتر نشون داده بشم . زیادم مهم نیس چون برآیندی خوب بود.

یعنی فکرم رو آزاد گذاشتم تا تونستم راحت برخورد کنم باهاشون. خیلی خوب بود از این نظر.

فقط یه جاهایی از خودم زیاد خوشم نیومد و راحت نبودم اونم وقتی که پسرا بودن. وقتی داداشی بود که از ترس حرف اون چیزی نگفتم و وقتی اون نبود هم ماشا.. زن داداش زوم کرده بود رو من وقتی داشتم صبحونه می خوردم و انگار داشتم زهرمار میخوردم.

نمی دونم از شخصیت خودم خوشم نیومد اون موقع. نمی دونم باید چه جوری برخورد می کردم و علت اینکه اصلا نمی تونستم بهشون نگاه کنم و حرف بزنم چی بود!

یه بارم که کوچیکه زوم کرد تو چشام و منم  لبخند ملیحی تحویلش دادم.

می دونی دوس داشتم که یه شخصیت محکم و با اعتماد بنفس وکه خودش هر جوری هست رو قبول داره  و راحت هم در محدوده و با حفظ عقایدش رفتار میکنه و درعین حال مودب و مهربان هم هست رو از خودم نشون بدم. البته اینو جلوی باقیشون نشون دادم و موفق بودم ولی جلوی اون دو تا نه.

خب دیگه از یه چیز دیگه که کلی از دست خودم شاکی هستم این هست که من کل راه و مسیر وشب و همش این ۳ تا آهنگ جدیدم رو گوش دادم وبه اونا فک کردم و خدا میدونه چه نقشه هایی در سرم نپروروندم و هر لحظه هم سناریوی جدید و جذابتری به ذهنم می رسید و پردازشش می کردم.

یعنی کل راه ها! فک کم نویسنده رمان های آبکی عشقی بتونم بشم.

ولی دیگه آخرش اون ۳ تا اهنگ رو حذف کردم و رفتم شاید تقریبا نیم ساعتی وین دایر گوش دادم و چقدر مودم سریع عوض شد.

به خودم حق میدم کمی. من الان توی سن و موقعیتی هستم که به این چیزا فک میکنم و برام مهم شدن و قبلا خیلی کمتر اینطوری بودم یعنی حداقلش تو خیال اینطوریر بودم و به واقعیت نمی رسوندمش ولی حالا کمی هم به واقعیت نزدیکش کردم و گاهی یه فکرایی به سرم میزنه.

خلاصه من اینقدر به سناریوپردازی ذهنیم ادامه دادم تا متوجه شدم بزرگه جذابتره.

ولی دیگه حالم از خودم واین رویاهام به هم میخوره یعنی از رویایی که با واقعیت فاصلش زیاد باشه بدم میاد.

یعنی من خودمم حتی اگر موقعیتش پیش بیاد این کاره نیستم و راضی به این کار نیستم ولی نمیدونم چرا هی  واسه خودم جذابش میکنم وطول و تفسیرش میدم.

حالا مثلا اون یکی باز به خواهرا گفتم و یه چیز معقولتریه البته که هنوزم با چیزی که توذهنم هس فرق داره.

خلاصه که اینقدر دوس دارم آدمی بشم که با واقعیات زندگیش کنار میاد و راحت باهاشون برخورد میکنه و کمرو نیس و از هیچ کی خجالت نمیکشه و همیشه خودش هس بدون اینکه خودشو دست کم بگیره و حداقل رویاهایی تو ذهنش داره که احتمال رسیدن به اون بالای ۳۰ درصد باشه نه فکرای شوت و مفت .

و البته در راستای رسیدن به رویاهاش هم کاری کنه نه اینکه فقط فکر و فکر و خیال.

خلاصه فک کنم اینا ان امین لاوهای من بودن که درهمین لحظه من باهاشون خدافظی میکنم و از خدا میخام که توسال جدید دیگه تو رویاهای مفت نرم و فکرایی بکنم که راه عمل داشته باشن و خلاصه عملگرا باشم بیشتر.

از رویای مفت و بی سر وته بدم میاد. رویایی که یه ذره عمل درش باشه خیلی عالیه.

خلاصه دیگه برم دنبال مقالم و درسم که کلی کار نکرده دارم.

 

 پ ن : ۹ روز طول کشید که کاملا از سرم افتاد اون افکار و به حالت منطقی رسیدم تقریبا.

 

 

سال 1392

خب سال ۹۲ هم از راه رسید و نوروز ۹۲ هم برای من به پایان رسید.

میخوام حسابی بنویسم از نوروز و از هدفگذاریهام برای سال جدید.

خب من و ایران صبح روز ۲۹ اسفند روانه خانه شدیم و نزدیکای ساعت ۱۱ رسیدبم خونه که هنوز کسی البته نیومده بود.

برای سال تحویل هم داداش بزرگه تو راه بود و نرسیده بود و آبجی بزرگه و کوچکه هم خونه خودشون بودن ولی بقیه همه بودیم و کلی عکس گرفتیم.

روز جمعه یعنی ۳ عید هم رفتیم سر زمین و زادگاه مان را دیدیم و خانه قدیمی را.

بعد دنا اینها را دیدیم و نمی دونم چه حسی به من دست داده که از یادآوری اون ملاقات احساس آشفتگی و سردرد بهم دست میده و نیم تونم بهش فکر کنم در صورتی که اصلا اتفاق خاصی نیفتاد.

به هر حال خوب میدونم که من نباید زیاد اون تیپ آدمها رو ببینم چون مجبورم جلو اونها مدام خودم رو بگیرم و نمی دونم واقعا چه حسی بود ولی اصلا دوسش ندارم.

روز پنجم عصر هم  همه به جز آبجی کوچیکه روانه شدیم به سمت خانه خاله  و۲ ساعتی اونجا بودیم و بعد هم همه به سمت مقصدهای خودشون روانه شدن.

دیروز و پریروز هم آبجی وسطی اینجا بود و دیروز ظهر رفت.

بهترین حس: وقتی که به مادرم حسابی کمک میکردم .

و زمانی که اون لباس نارنجی رو می پوشیدم که خیلی دوسش دارم.

یه خبر جدید بهم داده شده اگر بشه واقعا خیلی خوشحال میشم و اتفاق خیلی خوبی میفته.

خلاصه که من این سال رو سال مزدوج شدن خواهر بزرگه و برای خودم:

۱.پیدا کردن شغل خوب واسه خودم 

۲. نامزدی  در نیمه دوم سال(اگر با اون کیس مورد نظرم در زمان مناسب بشه که خیلی عالی هست.)

۳. گرفتن مدرک آیلتس در زمستان ۹۲

۴. شنا در مرداد و شهریور ۹۲

۵. رانندگی در شهریور و پاییز ۹۲(بین فرجه دو ترم)

۶. دادن دو مقاله خوب در بهار ۹۲

۷. اعتماد و اطمینان و اولویت دادن به خودم

۸. خاله زنک نبودن

۹. شفاف و قاطع بودن

۱۰.محدود نکردن خودم با افکار دیگران و قطع افکار زائد

۱۱. بخشیدن خودم برای اشتباهاتی که انجام دادم . حالا دلیل این اشتباه هر چی میخواد بشه و هر چقدر هم باعث ضررم شده باشه. مهم اینه که دیگه تکرار نکنم .

مثال: در جلسه اساتید روبه روی آقای چشم نشستمُ شوخیهام و صحبتام با مهندس.

۱۲. ورزش روزانه ۲۰ دقیقه حتما باشه.

۱۳. عدم تاثیر روحیه روی غذا خوردن مخصوصا وقتی هیجان دارم و میرم سرکلاس و ظهر نیم تونم هیچی بخورم. خودم رو کنترل کنم و عادی باشم.

۱۴. در زمان مقرر مطالعه فقط مطالعه کردن و تمرکز.

۱۵. اخطار به خودم وقتی دارم به خاطر فکر یکی دیگه خودم رو دستکم میگیرم و کاری که باید بکنم و درسته رو انجام نمیدم.

۱۶. در نوروز ۹۳ ۵۵ کیلو باشم.

پیشرفتام تو ی سال ۹۱:

۱. بهبود در مدیریت افکار زائد در حد خوب.

مثال: وقتی ماه بهم گفت خ زاهدی بهم گفته که من به پیام نور چی گفتم زیاد تو فکرش نرفتم.

 

۲. پیشرفت در شنا

۳. رفتن به پیام نور و قاطعیت در تعداد ساعات کلاس

اشتباه هام:

۱. فکر مشغول شدن زیادیم برای کیس حسابداری.

۲. فکر زیاد درباره صحبت خ شری در اردی بهشت ۹۱.

۳. سوتیم در باره شوهر خانوم کشا با خ شری.

۴. فکر و حرکت ضایعم  در آزمون پایانی ( در موردش نوشتم تو وبلاگ).

هدفهای ۵ ساله ام تا پایان ۹۶:

۱.نوشتن یک کتاب در باره رشته خودم و موضوع تزم.(در حد ۲۰۰ صفحه)

۲. ترجمه یک کتاب روانشناسی یا نوشتنش شاید.

 

 

 

 

پ .ن:یه چیزی ذهنم رو خیلی مشغول کرده . من تقریبا در هفته دو بار خواب همکلاسیهای دانگاه لیسانسم رو میبینم . خیلی برام عجیبه خدایا راحتم کنو کمک کن راحت بشم از این افکار.