یک سفر غیر منتظره برای ما در ۹ فروردین جور شد به شمال یعنی تهران و سیاه بیشه و چالوس و کاملا هم به صورت غیر منظره برگشتیم چون که خونه داداش اینا رو آب گرفته بود.

 والا من الان تازه تهران بودم و هنوز خونه نرسیده بودم.

خلاصه اینکه دیشب ساعت ۱۱ آمدیم خانه خودمان تا به مدت یک ماه و نیم تقریبا در اینجا اسکان داشته باشم بعد از مدتها.

روز سیزده بدر رفتیم کلاردشت و خوب بود و کباب درست کردیم و من هم در این مهم سهمی داشتم و تجربیاتی به دست آوردم که خوب بود و خوشم اومد.

البته کباب گوشت بره و مرغ درست کردیم که به علت بالا بودن شعله و ارتفاع زیاد کبابها از شعله روی کبابها سوخت و داخلشون نپخته که باز اونها رو تو مخلوط ماست و نمک و فلفل و آبلیمو و زردچوبه گذاشتیم پختن که خیلی خوشمزه شد.

یک تجربه جدید داشتم و خودم رو کمی بیشتر شناختم و اونم ملاقات با خانواده آنکل بود.

نکته جالب واسه من این بود که خیلی خوب و راحت با خانمها ارتباط برقرار کردم و اون چیزی که واقعا هستم رو تونستم نشون بدم. البته به نظرم اگر کمی با سمی اون شوخیها رو نمیکردم بهتر بود تا کاملا مودبتر نشون داده بشم . زیادم مهم نیس چون برآیندی خوب بود.

یعنی فکرم رو آزاد گذاشتم تا تونستم راحت برخورد کنم باهاشون. خیلی خوب بود از این نظر.

فقط یه جاهایی از خودم زیاد خوشم نیومد و راحت نبودم اونم وقتی که پسرا بودن. وقتی داداشی بود که از ترس حرف اون چیزی نگفتم و وقتی اون نبود هم ماشا.. زن داداش زوم کرده بود رو من وقتی داشتم صبحونه می خوردم و انگار داشتم زهرمار میخوردم.

نمی دونم از شخصیت خودم خوشم نیومد اون موقع. نمی دونم باید چه جوری برخورد می کردم و علت اینکه اصلا نمی تونستم بهشون نگاه کنم و حرف بزنم چی بود!

یه بارم که کوچیکه زوم کرد تو چشام و منم  لبخند ملیحی تحویلش دادم.

می دونی دوس داشتم که یه شخصیت محکم و با اعتماد بنفس وکه خودش هر جوری هست رو قبول داره  و راحت هم در محدوده و با حفظ عقایدش رفتار میکنه و درعین حال مودب و مهربان هم هست رو از خودم نشون بدم. البته اینو جلوی باقیشون نشون دادم و موفق بودم ولی جلوی اون دو تا نه.

خب دیگه از یه چیز دیگه که کلی از دست خودم شاکی هستم این هست که من کل راه و مسیر وشب و همش این ۳ تا آهنگ جدیدم رو گوش دادم وبه اونا فک کردم و خدا میدونه چه نقشه هایی در سرم نپروروندم و هر لحظه هم سناریوی جدید و جذابتری به ذهنم می رسید و پردازشش می کردم.

یعنی کل راه ها! فک کم نویسنده رمان های آبکی عشقی بتونم بشم.

ولی دیگه آخرش اون ۳ تا اهنگ رو حذف کردم و رفتم شاید تقریبا نیم ساعتی وین دایر گوش دادم و چقدر مودم سریع عوض شد.

به خودم حق میدم کمی. من الان توی سن و موقعیتی هستم که به این چیزا فک میکنم و برام مهم شدن و قبلا خیلی کمتر اینطوری بودم یعنی حداقلش تو خیال اینطوریر بودم و به واقعیت نمی رسوندمش ولی حالا کمی هم به واقعیت نزدیکش کردم و گاهی یه فکرایی به سرم میزنه.

خلاصه من اینقدر به سناریوپردازی ذهنیم ادامه دادم تا متوجه شدم بزرگه جذابتره.

ولی دیگه حالم از خودم واین رویاهام به هم میخوره یعنی از رویایی که با واقعیت فاصلش زیاد باشه بدم میاد.

یعنی من خودمم حتی اگر موقعیتش پیش بیاد این کاره نیستم و راضی به این کار نیستم ولی نمیدونم چرا هی  واسه خودم جذابش میکنم وطول و تفسیرش میدم.

حالا مثلا اون یکی باز به خواهرا گفتم و یه چیز معقولتریه البته که هنوزم با چیزی که توذهنم هس فرق داره.

خلاصه که اینقدر دوس دارم آدمی بشم که با واقعیات زندگیش کنار میاد و راحت باهاشون برخورد میکنه و کمرو نیس و از هیچ کی خجالت نمیکشه و همیشه خودش هس بدون اینکه خودشو دست کم بگیره و حداقل رویاهایی تو ذهنش داره که احتمال رسیدن به اون بالای ۳۰ درصد باشه نه فکرای شوت و مفت .

و البته در راستای رسیدن به رویاهاش هم کاری کنه نه اینکه فقط فکر و فکر و خیال.

خلاصه فک کنم اینا ان امین لاوهای من بودن که درهمین لحظه من باهاشون خدافظی میکنم و از خدا میخام که توسال جدید دیگه تو رویاهای مفت نرم و فکرایی بکنم که راه عمل داشته باشن و خلاصه عملگرا باشم بیشتر.

از رویای مفت و بی سر وته بدم میاد. رویایی که یه ذره عمل درش باشه خیلی عالیه.

خلاصه دیگه برم دنبال مقالم و درسم که کلی کار نکرده دارم.

 

 پ ن : ۹ روز طول کشید که کاملا از سرم افتاد اون افکار و به حالت منطقی رسیدم تقریبا.