به خودم گفته بودم در مورد این بنویسم توی وبلاگ خوب شد یادم اومد.

هیچی دیگه من دو هفته پیش که رفته بودم یونی کارای دفاع رو انجام بدم با بر و بچ یعنی م و گ و ع همراه و همسفر شدیم.

خب از خودم خوشم اومد کمی. علتش هم اینکه من قبلنترها وقتی که توی یه جمعی می دیدم دو نفر خیلی با هم از قبل دوستن و نمیشه من برم تو جمعشون اصلا نمی رفتم و حالا میگفتم حالا دنیا دیگه به آخر رسیده که من یه جایی هستم که دوستای صمیمیم پیشم نیستن. یعنی واقعا سخت میگرفتم ها.

ولی این دفعه اینقده خوب بودم خیلی خوشم اومد البته اولها نرفتم پیششون ولی بعدش خودم رو سریعا بخشیدم و سعی کردم خودم رو دوست داشته باشم و نظر خودم برام مهمتر از نگاههای اونا باشه و خیلی هم خوب شد.

فقط یه تیکش بد بود که با این پسره همسفر شدم که خیلی ازش خوشم نمیاد ولی اون مث اینکه اون این حسو نداشت و البته آدم بدی هم نیس ولی من هیچ رقمه نمی تونم تحملش کنم. هیچی دیگه فک کنم خیلی بد ضایعش کردم خدایا منو ببخش ولی خوب ترسیدم یهویی بهم یه چیزی بگه دیگه و بدتر بشه اوضاع.

و البته خودشم آخرا فهمید دیگه .

ولی من یه تصمیم گرفتم اونم اینکه با کسی که یه ذره هم ازش خوشم میاد دوستانه تری و انسانانه تر (هاهاها عجب کلمه ای) رفتار کنم که مجبور نشم گیر همچین آدمایی بیفتم دوباره.

اوه راستی چقدم تو ماشین با م حرف زدیم راجع به همه چی و منم چقدر خوشم اومد از نظرش در بعضی موارد مثلا نگاهش به درس خوندن و یا مثلا ازدواج . هم صحبت خیلی خوبی بود.

وای کاشکی میشد من خودم رو به صورت یکپارچه دوست داشته باشم همه چی خودمو تنبلی هامو . دست پا چلفتیگریهامو. عصبانیتهای گاه به گاه بدجورم رو. تنهایی هامو. مظلوم شدنهامو.

سوال از افراد خبره . از کجا بیارم آخه  من خبره و اکسپرت در مورد دکترا میگم. یکی از چیزایی که این پایان نامه به من یاد داد و یا بهتر بگم کنکور ارشدم این بود که روش انجام کارا همیشه اونجوری که من فک میکنم بهترینش هست نیست. و بعضیها یعنی آدمای موفقتر از من با حوصله و دقت بیشتری کار رو خیلی قشنگتر تحویل میدن که اینو به عینه در ویرایش پایان نامه دادم و منم یاد گرفتم کم کم.

مثلا یکی دیگش اینکه این نفر دوم تجربی کنکور ۸۲ می گفت من کتابام رو ۱۴ دور خونده بودم خدای من.

 یعنی من با اون مدل درس خوندنم خدایی خیلی خوب شدم دیگه.یعنی ۲ بار خوندن بعضی درسا و نخوندن بعضی تیکه های درسای دیگه.

کنکور ارشد که حسابی باورهای منو در مورد خودم فرو ریخت بله!!! و من الان انسانی هستم که قسمت دیر فهم و گیر سه پیچ بده وجودش رو از صمیم قلب پذیرفتم و قصدم نداره که جلو کسی وانمود کنم که آره من باهوشم .

نه آقا جون ندارم چون واقعا اونقدا باهوش نیستم اصلا برام مهم نیست باهوش باشم یا نه بله!!!

من از عنفوان کودکی عاشق این آدمایی بودم که خیلی باهوش نبودن ولی همینجوره اینقده خودشون قبول داشتن و دوس داشتن که نگو که منی که هوشم ار اونا بیشتر بود اینقده خودمو دوس نداشتم.

بله قسمت کم هوش ذهن من من تو رو هم یه عالمه دوست دارم . اصلا هر چی دوس داری باید سوال بپرسی و خنگ بازی دربیاری خودم پاسخگو هستم .

خب من با علم به این هوش متوسط خودم ولی تلاش و کوشش پیگیرم میخواد در ازمون دکترا شرکت بجویم.

راستی به یه چیز دیگه هم فک کردم اونم اینکه من توی مصاحبه دکترا چی چی بگم بهشون که منو قبول کنن اصلا من جای اونا خودم رو میخوام یا نه؟

چی از گذشتم بگم؟

راجع به کنکورام که میدونم چی بگم.

اگر مقاله ها و مدرک زبان و رتبه دکترام خوب باشه . حل حله.

خدایا گرچه من زیادی تلاش نکردم این روزا ولی کمکم کن.

به امید تو.

 

 

خب خیلی وقت هست که به اینجا سر نزدم.

تو این مدت کارهای زیادی انجام دادم مهمترینش اکسپت استرانگلی مقالم از جورنال هست که حسابی بهم انگیزه داد.

خدایی پایان نامه نوشتن یه طرف کل دوران تحصیلم هم یه طرف. چیزای زیادی یاد گرفتم نه فقط علمی همه جوره. حالا ایشا.. اواخر شهریور بتونم دفاع خوبی بکنم از کارم.

از استاد راهنمام تقریبا راضیم چون اونقدر بهم فشار آورد و سطح توقعش رو ازم برد بالا که من تونستم یه مقاله خوب به انگلیسی بنویسم و ایشالله یه دونه حداقل ۱۰ صفحه ای هم بعدش باید بنویسم البته آی اس آی دیگه.

فک کنم یه دو سه روززی هست یعنی بعد از اومدن جواب مقاله از سه شنبه من کلی وبلاگ زیر و رو کردم و کلا آرشیوهاشون رو خوندم یعنی کلی که میگم دو تا وبلاگ رو کامل خوندم.

یکیش واسه یه دانشجوی پزشکی بود و یکیش هم واسه یه دختره دانشجوی ارشد علوم تربیتی و حسابی لذت بردم مخصوصا از اولی یعنی یکی از لذتهای زندگی من خوندن وبلاگهای دخترای همسن و سال و همفکر خودم هست البته اگر طنز هم باشه که دیگه عالیه.

برنامه دارم واسه مهر برم یه چند تا کتاب درست حسابی قصه و رمان پیدا کنم و شروع کنم به خوندنش چون واقعا علاقه دارم یعنی به توصیفاتی که از احساسات آدما نوع روابط و رفتار و کاراشون و غذاهاشون میشه خیلی علاقه دارم.

آهان با خواهری هم صحبت کردم با تلفن دو بار این مدت و کلی بهم گفتن باید بری دکترا بخونی و فولان و اینا.

خودمم دوس دارم ولی باید حسابی تلاش کنم . یعنی طبق برنامه خودم باید ۴ تا مقاله توپ داشته باشم تاتیر ماه

۱. یکیش همون توسعه شبیه ساز باشه

۲. امتحان الگوریتم دومم یعنی ژنتیک و تابوسرچ با معیارهای دیگه و بدرد بخور

۳. مروری درست حسابی ۱۵ صفحه ای که ایده اش و شکلش مث مقاله دکتر ق باشه.

۴.مقاله پایان نامه ام رو که نوشتمش یکم دیگه توسعش بدم بفرستم جای درست حسابی.

باید مدرک زبان هم بگیرم اینو میزارم واسه بعد از اسفند و عید شروع کنم ولی آخه ۳ مامه هم نمیشه که.!!

اوه کلی چیز میز یادم اومد بنویسم میرم پست بعد پس.