توهم یک هفته ای

این فکر جدید بنده از سه شنبه عصر شروع شد زمانی  که خ ش بهم گفت که یک شخص خاصی به شما فکر میکنه و از شما خوشش اومده فقط میترسه بیاد جلو!!

خب منم اولاش بی خیال قضیه شدم و اصلا جدی نگرفتم ولی از اونجایی که آدما دوس دارن اتفاقا اونجوری که اونا می خان پیش بره، بنده کم کم بهترین فرد از نظر خودم در این مجموعه ی اشخاص احتمالی انتخاب کردم و مدتی بهش فک کردم که همینه و اگر بشه چی میشه و کلی پیش خودم تمام حرکات و حرفاش رو کنار هم گذاشتم و گاهی به این نتیجه می رسیدم که حتما حتما خودشه و گاهی هم به این نتیجه میرسیدم که اصلا احتمال نداره اون باشه!

تا اینکه امروز بعد از مدتی فرد موردنظر رو دیدم، ولی دریغ از یک حرکت خاص و قابل توجه که نشون دهنده ی یک علاقه یا حس خاص و به این ترتیب تموم نقشه هام نقش بر آب شد.

و به این نتیجه رسیدم که کلا در توهم بودم.

ولی خب من خیلی قویتر و عاقلتر از اینم که بخوام ذهنم رو با یک چیز فرضی و متوهمانه پر کنم و شاید خیلی مغرورتر از اون که بخوام در مورد شخصی فک کنم که مطمئن نیستم اون به من فک میکنه یا نه.

ولی خب حقیقت اینه که من بدم نمیاد ازش، یعنی خوشم میاد ولی نه در حد خیلی زیاد، فقط منش و رفتارش رو دوس دارم. در حدی که خیلی راحت هم میتونم حذفش کنم!

به هر حال اینم از اوضاع یک هفته ی ما!

اگر خبری شد و چیز خاصی دیدم میام مینویسم.

بعدا نوشت: توهمم به سرعت برق و باد برطرف شد و حقیقت چهره از نقاب خودش برداشت

خدایا شکرت هزار مرتبه که این قدر حواست به منه که تو توهم هیچ بنی بشری نباشم

سلام

من دیروز به نتایج خوبی در زمینه ی موضوع پروپوزالم رسیدم.

یعنی استاد آمریکایی با لینکهایی که بهم داد و با خوندن تز خودش خیلی جلو افتادم.

البته پروبلمهای آخر تزش رو دیدم، باید دقیقتر بخونمش ببینم شدنی هست این کار به عنوان تز ارشد یا خیر.

موضوعات قبلی که براش فرستادم رو هم که خیلی تایید کرد.

ولی واقعا آدم با وجدانیه، تا حالا نشده جواب ایمیلم بیشتر از یک روز طول بکشه ،

با وجودی که هیچ مسیولیتی نسبت به من نداره.

سلام دوباره

امروز بعد از مدت ها به اینجا سری زدم.

از وضعیت خودم اگه بخوام بگم، بد نیست ولی اونجوری که دوس دارم هم نیست.

فعلا که تا 12 خرداد برای تحویل پروپوزال وقت داریم.

موضوع مهم زندگی من فعلا همینه و دیگه دوس ندارم در مورد چیز دیگه ای فکر کنم.

آهان راستی دیروزم فک کنم یک و نیم ساعت از وقت گرامی مون رو مشغول صحبت و چت با  م بودم.

حرفای مشکوک و خاصی میزد ولی بنده به صورت کاملا حرفه ای بحث رو به سمت دیگه ای می کشوندم و خودم رو کاملا به کوچه ی علی چپ میزدم ومیدیدم که بن بست هم نیس!!

خیلی هم خوب بود!

ذهن من فوق العاده مشغوله اینه فعلا که چکار کنم انگیزه ی بیشتری واسه خوندن پیدا کنم.

قبلا یک سری از  کارتای دکتر آزمندیان رو داشتم، در طول روز میخوندمش کلی انرژی میگرفتم ولی امروز هر چه گشتم نیافتمش!

خب دیگه اینم از احوال این روزای ما!