پریشب رفتم حسینه.

یه خانمی کنارم نشسته بود که با میل خودش با جانبازی که از گردن به پایین فلج بود، ازدواج کرده بود و دو تا پسر هم داشت.

باهام یه مقداری  حرف زد و من خیلی براش گریه کردم.

شب خوبی بود.

از صمیم قلبم دعا کردم که دولتهای آمریکا و اسراییل نابود بشن. خیلی خیلی دلم سوخت که جوونی در سن 17 سالگی دچار این وضعیت شده .

با دیدن اون خانوم متوجه شدم مشکلاتی که من برای خودم بزرگش میکنم واقعا اونقده بزرگ نیستند.

شب خوبی بود، امیدوارم امشب هم شب خوبی باشد.