شب 21 ام رمضان 93
پریشب رفتم حسینه.
یه خانمی کنارم نشسته بود که با میل خودش با جانبازی که از گردن به پایین فلج بود، ازدواج کرده بود و دو تا پسر هم داشت.
باهام یه مقداری حرف زد و من خیلی براش گریه کردم.
شب خوبی بود.
از صمیم قلبم دعا کردم که دولتهای آمریکا و اسراییل نابود بشن. خیلی خیلی دلم سوخت که جوونی در سن 17 سالگی دچار این وضعیت شده .
با دیدن اون خانوم متوجه شدم مشکلاتی که من برای خودم بزرگش میکنم واقعا اونقده بزرگ نیستند.
شب خوبی بود، امیدوارم امشب هم شب خوبی باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳ ساعت 12:3 توسط sepid
|
سلام، توی این وبلاگ میخوام لحظه های زندگیم رو ثبت کنم تا یادم بمونه تو هر دوره ای از زندگیم چه جوری فکر میکردم و چه جوری پیشرفت کردم.