مرحله جدید

خب من نکات جدیدی در رابطه با تزم فهمیدم و تقریبا وارد مرحله جدیدی شدم که باید یک تصمیمی بگیرم ولی موندم توش که با چی ارزیابیش کنم که خوب باشه یعنی به قولا هم نتیجش عادلانه باشه و هم زیاد سخت نباشه و هم بعدا واسه گسترشش به مشکل بر نخورم.

فعلا که سر در گم هستم. گیدن هم خیلی خوب راهنماییم کرد خدایی.

این روزها روزهای بهتری است ودوستش دارم واسه اینکه اولا خیلی خوب زبان می خونم و الان درس ۱۹ هستم و ۶ تادیگه دارم تا اخرش بعد هر روز ورزش می کنم و واسه پایان نامه هم روزی ۵ ساعت وقت میزارم متوسط یعنی خدایی فک کنم تا حالا از ۶ ساعت بالا نزده یعنی من فک میکردم خیلی دارم به خودم فشار میارم.

امروز صبح  و دیشب که سرچ کردم راجع به انواع ورزشهای مخصوص و کلی ورزش پیدا کردم و انجام میدم.

گرچه دوس ندارم در موردش چیزی بنویسم و اصلا یادم میادش حالم بد میشه و می نویسم تا بعدا بدونم حسم چی بوده. خب من امروز یک لحظه به این فک کردم که من از اونجایی که ادمی هستم که سعی می کنم شبیه کسی بشم که باهاش زندگی می کنم اگر با کسی مزدوج بشم که از خودم در زمینه هایی پایینتر هست ناخودآگاه کاری می کنم که خودم رو پایین بیارم تا به اون برسم .

منظورم از پایین اوردن اینه که سعی نمی کنم به اون زندگی ایده آل ذهنم که تو اون یه ادم پر تلاش  و اکتیو و بااعتماد بنفس و رها هستم برسم و سعس میکنم خودم رو با اون اداپت کنم  تا ازش بالا نزنم.

به قول خواهرم کاش همون موقع که خواهره زنگ زده بود یه نه تژل بهش تحویل میدادم تا تموم شه همه چی واقعا . به هر حال الانم تموم شده و من اصلا دوس ندارم توذهنم بهش فک کنم.

واقعا ها جالبه یه روزی چقد ناراحت بودم که رفت ولی الان دوس ندارم بهش حتی فک کنم و میگم بهتر که رفت و اون آدم من نبود.

خلاصه از حال و روز روحی و روانی و خوراکی این روزام بگم:
هر روز تقریبا دو لیوان شیر و عسل می خورم.

صبحانه هم که ناشتا از همون ۹ بهمن تا امروز که ۲۴ هر روز شربت عسل رو خوردم.

روزی کم کم یک ربع ورزش رو انجام دادم.

شنا هم فک کنم دو سه بار رفتم.

امروز به این فک کردم که مثلا یکی اگر بخواد واقعا کاری رو انجام بده انجامش میده و زیاد کار سختی نیس. کافیه مدام با خودت مثبت صحبت کنب و انرژی منفی دور و برت رو نگیری و کار رو واقعا بخوای که انجامش بدی. این واقعا خیلی مهم می باشد.

مثلا یکی بخواد زبان رو حتما خوب یاد بگیره ۳ ماه وقت و بعدش هم مرور واقعا بسه. یعنی توپ میشه بعدش ها.

یعنی خودش بیا د جمله بسازه از خودش چون جمله ساختن خیلی مهمه یعنی همون حرف زدن باعث میشه بعدا که جواب رو پیدا کرد کامل تو ذهنش بمونه.یا مثلا ریدینگ ها رو حفظ کردن خیلی مهمه یا تلفظ ها رو دقیق تکرار و تمرین کنه.

 من روزی دو لغت از لغتایی که قبلا خوندم رو انتخاب می کنم و در طول روز تکرارشون می کنم البته الان ۴ روز هست این کارو انجام میدم.

مثلا درسته ۳ ماه کارایی که شاید دوس داشته باشی رو انجام نمیدی ولی بعدش خیلی عالی میشه و کاملا ماهر میشی.

یا مثلا خودم واسه پایان نامم این کار رو بکنم. یعنی دوس دارم تا آخر اردی بهشت همه چی تموم باشه و هر دو تا مقالم آماده باشه. من آخه  یه مانع دارم چون تو این مرحله می خوام چن تا کار رو انجام بدم و فرصتشون در اختیارم هس و بعدا شاید نباشه الکی خودم رو گول میزنم.

آخه هیچ کدوم از اون کارام رو که انجام نمیدی خانوم!!!فقط میگی میخوام انجام بدم.

این یک ماهه رو اگر تمام کارای قبلی رو ژیاده و ارزیابی کنی خیلی خوب میشه و بعد ماه بعد مال خودت رو در آری و تو اردی بهشت هم  نوشتن همشون به صورت مقاله های درست و حسابی و نوشتن نهایی تز.

یعنی شما تو سه ماه نمی تونی این کار رو تموم کنی؟ وقتی از ته دلت بخوای که این کار رو خوب تموم کنی.

اصلا یک لحظه هم به نظر دیگران نیندیش خانومی یعنی من عادت دارم تو ناخود آگاهم به نظر تمام موجودات عالم در مورد خودم می اندیشم بعضی موقع ها مچ خودم رو می گیرم .ولی دیگ باید ترکش کنم .حتی نظر نزدیکترنها رو هم در کاری که بهش مطمئنی بی خیال شو.

خب دیگه چی بنویسم؟

بنده خدا اون هفته خانوم بور اومده بود اینجا که من کمکش کنم و من هم نتونستم کمک درست درمونی بهش کنم .کلی  اسرار مگوش لو رفت و حرف دل به من گفت که من هم در کمال نامردی و در حرکتی زننده حرفای دل خانوم رو از اونجایی که شاخام داشت از تعجب در می اومد منتقل کردم به دو تن از خواهرام ولی خب البته بهش هم قول نداده بودم که به خواهرا نمی گم فقط بهش گفتم به مامان نمیگم که نگفتم هم.

نمی دونم این روزا حس میکنم یکم دارم با خدا بهتر میشم البته امروزم نماز صبح نخوندم ولی روزای قبلی کامل خوندم به هر حال حس بهتری دارم. ایشاله که همه عاقبت به خیر بشن.

این بود قصه ما. باشد برای خواندن خودمان در آینده

احوال این روزهای من

خب خیلی وقته که چیزی ننوشتم و تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده.

اول اینکه خواهرش دوهفته قبل تماس گرفت و من دیگه واقعا برام مهم نیستن هیچ کدوم.

این ترم عملا حسابی وقت دارم.

وکلی کار دارم.

انشا.. بهش برسم.

بعدا میام بیشتر می نویسم.

تصور و برداشت از خود

 

 

سلام

خب من فک کنم نوشتم پیش نویس این متنم رو ولی الان تو وبلاگ که دیدم نبود، به هر حال دوباره می نویسمش.

می خوام در مورد اینکه چرا آهو و تویتی الان امیر و شریف رو دارن و من ندارم اونا رو بنویسم.

خب من طرز فکری که دارم این هست که اولا اونا علوم  رو انتخاب کردن و من نه.

حالا بگذریم از این : آهو همیشه می گفت که اینجا جای من نیست و من باید خیلی بالاتر می بودم، بگذریم که چندین بار درسهایی رو پاس نکرد ولی خب قبول دارم که اون هوش یا نمی دونم توجه، تمرکز یا شاید نوع نگاهش به قضیه با من تفاوت داشت یعنی خودشو جور دیگه شناخته بود و من نه.

در مورد تویتی هم که خب اگر بخوام راستش رو بگم چیزی که یادم میاد اینه که توی شبیه سازی، منطق، ساختمان و کدینگ من از اون بهتر بودم واون می تونم بگم قدرت جمع بندی خیلی خوبی داشت . جاهایی که تعجب کردم یکی نوشتن اون تابع طراحی بود و دیگری حل سریع سوال آمار و همین.

خب تفاوتهای کوچک بین آدما بعضی جاها باعث اختلافای زیادی بینشون میشه.

خب تفاوت کوچک من با تویتی این بود که من اولا عمومیها رو اصلا اوایل نمی خوندم و دقت نمی کردم بهش فقط اواخر خوندم. به نظرم تفاوت مهمم این بود که واقعا خودم رو باور نداشتم که میتونم و کار خاصی نیس و واقعا دنبالش نبودم و اصلا در عوالم دیگری بودم.

نمی دونم این خود کم بینی من خیلی بهم ضربه زده تا حالا، اینکه خودم رو باور ندارم خیلی بده. اگر هر سوالی داشتم با اعتماد بنفس می پرسیدم و نگاهم رو عوض می کردم مطمئنا  خیلی چیزا عوض می شد، الان ولی عوضش باور دارم که می تونم کار درستی انجام بدم و در حد من هست واقعا.

یا مثلا در درس ریاضی حس می کنم ذهنم خوب یاریم نمیده و مدام توش چرخ میزنم مثلا حرف یکی از اسانیدمون چقدر تا مدتها یادم بود و فک میکردم و الان هم البته کمی فک میکنم که منو میگفت، اینکه بعضیها ذهنشون واسه انتگرال گرفتن فرضا اصلا یاریشون نمیده و نمی تونن کاریش کنن.

ولی الان میدونم که حرف آدما قطعیت نداره و لزوما اون حرفش حرف درستی نیس و من چقدر اون موقع فک میکردم هر حرفی که استادا بزنن حتما حرف درستی هست، تجربه ای برام که دیگه حرف هیچ شخصی رو دربست قبول نکنم.

یادم نمیره آنالیز رو باهاش داشتیم و من و آهو با هم خوندیم و هر دومون هم دوازده شدم و چقدر بعدش با حالت بدی رفتم پیشش و چقد هم باهام بد برخورد کرد، البته تقصیر خودم بود که خودم رو کوچک گرفتم، تازه اون موقع یه دانشجوی دکترا هم پیشش بود و اونم زل زده بود بهم و منم نگاهش و برداشتش یادم نمیره.

الان حقیقتش دوس دارم برم و دیفرانسیل و انتگرال و گسسته و نطریه اعداد درس بدم  تا حداقل به خودم ثابت کنم که اینکه واس کنکورانتگرال رو نخوندم و معلم هم بهمون درس نداد، دلیل نمیشه که من بگم انتگرالم بده.

ولی باید موقع هر فکر و ایده و کار جدیدی یادم باشه به خودم و فکرم احترام بزارم و مهمش بدونم.

جایی خوندم که نوشته بود به خاطر تجربه ی تلخی که موقعی از انجام کاری داشتین دلیل نمیشه که احساس کنین نمی تونین کاری رو انجام بدین و استعداد ندارین توش بلکه شاید اون موقع طرز فکر یا نگاه خاصی داشتین که نتونستین اون کار رو انجام بدین.

مثلا فک میکنم ذهنم قاطی و آشفته هست به نسبت اون، یعنی پیش فرض نا خود آگاه ذهنم هست ها ! و خیلی رو عملکردم تاثیر میزاره.

خب من تو تابلو تجسمم درس دادن ریاضی رو هم اضافه میکنم واس سال بعد

خب  من حالا خیلی خوب میدونم که همه چی به نگاه و تصور خود آدم از خودش مرتبط میشه و نه نگاه و نظرات عمدتا مبتدیانه دیگران.

 یا مثلا موقع شنا یادم نمیره این مربی های ما چقدر بد واقعا باهامون کار می کردن و منم دیر اومده بودم و ناوارد هم بودم و فک میکردم حرفشون آیه هست.

اینکه من تونستم سریع برم تو عمیق در حالی که بقیه که خیلی بیشتر از من کلاس رفته بودن نتونستن خیلی خوب بود  که خود مربی هم باور نمی کرد ودوچرخه هم البته اون موقع خوب میزدم . یادش به خیر چقدر با شیوا با هم رفتیم استخر و برگشتیم. عجبا!!

ولی واقعا تویتی هم چقدر مسخره می کردآدمو در این زمینه . خود آگاه یا ناخود آگاه خیلی کارش نازیبا بود خدایی.

آهان اصلا یادم اومد اون موقع که من بعد فارغ التحصیلی دیدمش و گفتم چه کارایی کردم گفت وا چقدر پیشرفت کردی یعنی کلا آدمی بود که نمی تونست به دیگران کمک کنه پیشرفت کنن و فقط فکر خودش بود تا جایی که خودش بالا بود بهت کمک میکرد ولی تا میخواستی ازش بالا بزنی با طعنه و کنایه سعی می کرد هرچی انرژی منفی میتونس بهت بده.

البته من بازم میگم که اگر من دو سه بار جلوش وایمسادم دیگه از این کارا نمی کرد و خودمم بی تقصیر نبودم.

چقدر ولی توذهنم صحنه انتقام گیری تصور میکنم واسه این کارا در حالی که اصلا دوس ندارم مث اونا باشم.