سلام

خب من فک کنم نوشتم پیش نویس این متنم رو ولی الان تو وبلاگ که دیدم نبود، به هر حال دوباره می نویسمش.

می خوام در مورد اینکه چرا آهو و تویتی الان امیر و شریف رو دارن و من ندارم اونا رو بنویسم.

خب من طرز فکری که دارم این هست که اولا اونا علوم  رو انتخاب کردن و من نه.

حالا بگذریم از این : آهو همیشه می گفت که اینجا جای من نیست و من باید خیلی بالاتر می بودم، بگذریم که چندین بار درسهایی رو پاس نکرد ولی خب قبول دارم که اون هوش یا نمی دونم توجه، تمرکز یا شاید نوع نگاهش به قضیه با من تفاوت داشت یعنی خودشو جور دیگه شناخته بود و من نه.

در مورد تویتی هم که خب اگر بخوام راستش رو بگم چیزی که یادم میاد اینه که توی شبیه سازی، منطق، ساختمان و کدینگ من از اون بهتر بودم واون می تونم بگم قدرت جمع بندی خیلی خوبی داشت . جاهایی که تعجب کردم یکی نوشتن اون تابع طراحی بود و دیگری حل سریع سوال آمار و همین.

خب تفاوتهای کوچک بین آدما بعضی جاها باعث اختلافای زیادی بینشون میشه.

خب تفاوت کوچک من با تویتی این بود که من اولا عمومیها رو اصلا اوایل نمی خوندم و دقت نمی کردم بهش فقط اواخر خوندم. به نظرم تفاوت مهمم این بود که واقعا خودم رو باور نداشتم که میتونم و کار خاصی نیس و واقعا دنبالش نبودم و اصلا در عوالم دیگری بودم.

نمی دونم این خود کم بینی من خیلی بهم ضربه زده تا حالا، اینکه خودم رو باور ندارم خیلی بده. اگر هر سوالی داشتم با اعتماد بنفس می پرسیدم و نگاهم رو عوض می کردم مطمئنا  خیلی چیزا عوض می شد، الان ولی عوضش باور دارم که می تونم کار درستی انجام بدم و در حد من هست واقعا.

یا مثلا در درس ریاضی حس می کنم ذهنم خوب یاریم نمیده و مدام توش چرخ میزنم مثلا حرف یکی از اسانیدمون چقدر تا مدتها یادم بود و فک میکردم و الان هم البته کمی فک میکنم که منو میگفت، اینکه بعضیها ذهنشون واسه انتگرال گرفتن فرضا اصلا یاریشون نمیده و نمی تونن کاریش کنن.

ولی الان میدونم که حرف آدما قطعیت نداره و لزوما اون حرفش حرف درستی نیس و من چقدر اون موقع فک میکردم هر حرفی که استادا بزنن حتما حرف درستی هست، تجربه ای برام که دیگه حرف هیچ شخصی رو دربست قبول نکنم.

یادم نمیره آنالیز رو باهاش داشتیم و من و آهو با هم خوندیم و هر دومون هم دوازده شدم و چقدر بعدش با حالت بدی رفتم پیشش و چقد هم باهام بد برخورد کرد، البته تقصیر خودم بود که خودم رو کوچک گرفتم، تازه اون موقع یه دانشجوی دکترا هم پیشش بود و اونم زل زده بود بهم و منم نگاهش و برداشتش یادم نمیره.

الان حقیقتش دوس دارم برم و دیفرانسیل و انتگرال و گسسته و نطریه اعداد درس بدم  تا حداقل به خودم ثابت کنم که اینکه واس کنکورانتگرال رو نخوندم و معلم هم بهمون درس نداد، دلیل نمیشه که من بگم انتگرالم بده.

ولی باید موقع هر فکر و ایده و کار جدیدی یادم باشه به خودم و فکرم احترام بزارم و مهمش بدونم.

جایی خوندم که نوشته بود به خاطر تجربه ی تلخی که موقعی از انجام کاری داشتین دلیل نمیشه که احساس کنین نمی تونین کاری رو انجام بدین و استعداد ندارین توش بلکه شاید اون موقع طرز فکر یا نگاه خاصی داشتین که نتونستین اون کار رو انجام بدین.

مثلا فک میکنم ذهنم قاطی و آشفته هست به نسبت اون، یعنی پیش فرض نا خود آگاه ذهنم هست ها ! و خیلی رو عملکردم تاثیر میزاره.

خب من تو تابلو تجسمم درس دادن ریاضی رو هم اضافه میکنم واس سال بعد

خب  من حالا خیلی خوب میدونم که همه چی به نگاه و تصور خود آدم از خودش مرتبط میشه و نه نگاه و نظرات عمدتا مبتدیانه دیگران.

 یا مثلا موقع شنا یادم نمیره این مربی های ما چقدر بد واقعا باهامون کار می کردن و منم دیر اومده بودم و ناوارد هم بودم و فک میکردم حرفشون آیه هست.

اینکه من تونستم سریع برم تو عمیق در حالی که بقیه که خیلی بیشتر از من کلاس رفته بودن نتونستن خیلی خوب بود  که خود مربی هم باور نمی کرد ودوچرخه هم البته اون موقع خوب میزدم . یادش به خیر چقدر با شیوا با هم رفتیم استخر و برگشتیم. عجبا!!

ولی واقعا تویتی هم چقدر مسخره می کردآدمو در این زمینه . خود آگاه یا ناخود آگاه خیلی کارش نازیبا بود خدایی.

آهان اصلا یادم اومد اون موقع که من بعد فارغ التحصیلی دیدمش و گفتم چه کارایی کردم گفت وا چقدر پیشرفت کردی یعنی کلا آدمی بود که نمی تونست به دیگران کمک کنه پیشرفت کنن و فقط فکر خودش بود تا جایی که خودش بالا بود بهت کمک میکرد ولی تا میخواستی ازش بالا بزنی با طعنه و کنایه سعی می کرد هرچی انرژی منفی میتونس بهت بده.

البته من بازم میگم که اگر من دو سه بار جلوش وایمسادم دیگه از این کارا نمی کرد و خودمم بی تقصیر نبودم.

چقدر ولی توذهنم صحنه انتقام گیری تصور میکنم واسه این کارا در حالی که اصلا دوس ندارم مث اونا باشم.