نوروز 91 تقریبا برای من و خانوادم تقریبا به اتمام رسید.

به خاطر اینکه فردا نصف اعضای خانواده به خونه هاشون برمی گردن تا روز دوشنبه سرکار باشند.

امروز عصر رفتیم بیرون گردش کوچولویی داشتیم به عنوان اختتامیه، که خوب بود چون زیاد شلوع نبود و تونستم یکمی ورزش کنم.

خدایییییی من!

احساس میکنم خیلی کار دارم که باید انجام بدم . اصلا عید معلوم نشد چجوری تموم شد، زود گذشت.

خوب البته من یه مقداری هم سرچ کردم و واسه استاد فرستادم که گفت زیاد خوب نیس و بیشتر بسرچ.

الان در مرحله ی بیشتر سرچیدن هستم.

جمعه ی پیش هم رفتیم امامزاده و یه نذری کردم که انشا.. برآورده بشه .

الان خیلی احساس کلافگی و دقیقا بی حوصلگی دارم و احساس میکنم همه چی آشفته هست .

حالا انشا.. فردا که یه عده برن حالم بهتر میشه و یکم اوضاع قابل کنترل تر میشه.

من نمی دونم چرا من همیشه احساس میکنم عجله دارم و کارام مونده و نمی رسم وآخرش هم جالبه همینطوری میشه.

خب حالا چون به خودم قول دادم فکرای منفیم رو ننویسم واصلا بهش فک نکنم نمی نویسمشون تا از یادم برن.