خوب من از شدت اینکه کارای زیادی برای انجام دادن تو ذهنم دارم و می بینم که به هیچ کدومش هم نمی رسم و فقط مدام بهشون فک میکنم و اعصابم خرد میشه دیگه بعضی موقع ها همه رو با هم بی خیال میشم .

چون می بینم که هیچ کدوم رو نمی رسم انجام بدم در نتیجه همه رو رها می کنم.

یه عالمه وقت منتظر همچین روزایی بودم که ال کنم و بل کنم و حالا که رسیدم به این روزا می بینم که اصلا اونجوری که فک میکردم نمی تونم به کارام برسم.

خوب یعنی من دست خودم باشه تا آخری که بخوام دکتری بخونم مدام میگم الان نباید ازدواج کنم و هنوز باید مجرد بمونم و هنوز خیلی کارا دارم که باید انجام بدم.

حالا مثلا یکی نفهمه فک میکنه من چه آدمی هستم و چقدر پرتلاش و چقدر موفق و ... از این چیزا ولی واقعیتش اینه که من فقط این حرفا رو خوب میزنم و زیاد در عمل اونجوری که میخوام نمیشه.

یعنی امروز مادر بهم گفت که تو چقدر گله و شکایت می کنی و چقدر اعصابت خرده همیشه وضعت که بد نیس خیلی ها هستن دوس دارن مث تو باشن و وضع بدتر از تو دارن . منم به مامان گفتم آخه اینا اون چیزایی نیس که من میخواستم تو ذهنم من خیلی چیزای بالاتر و بهتری برای خودم میخواستم و تصور می کردم.

یعنی تو فکرم قرار نبود که همچین ۲۸ سالگی داشته باشم و. البته نه که خیلی دور و فاجعه باشه ها نه نزدیکم بهش ولی کلی مهارت و ... هست که دوس داشتم داشته باشم.

خب البته من یک نفر هستم و نمی رسم ان تا کار رو با هم انجام بدم.

اگر که مطمئن بشم که من واقعا نمی رسم مشکلی ندارم ولی مطمئن هم نیستم همش حس میکنم دارم تنبلی می کنم گاهی و خیلی میتونم بهتر از این عمل کنم.

الان از نوشته من فک کنم کاملا مشخصه که من چقدر گیج و افسرده هستم ای روزا. اصلا  دو تا دونه از موهای جلو سرم که دقیقا بعد از پیشونیم هستند از اول مهر تا الان سفید شدن.

فک کنم علتش همون استرس فارغ التحصیلی که گرفتم.

بابا جونم که الان زده زیر آواز و سوت زدن و  من وقتی اعصاب نداشته باشم با هر صدایی قاطی می کنم.

مادر هم که داره میره و احتمالا دو هفته ای نباشه و من باید پاسخگوی پدر و برادر باشم تو این مدت

چقدر چیز میز تو ذهنم هست واسه نوشتن. ماشالله من کم نمیارم تو فک کردن. فک کنم اگر نویسنده شده بودم خیلی موفقتر بودم من.

هیچی دیگه داشتم میگفتم آهان یه چن روزی هم به این کیسای بیخودکی خودم فک کردم و وقتم رو سر تحلیل و بررسی اونا گذروندم که چی به چیه و از این چرت و پرتا که الان عین چی پشیمونم که وقتم رو گذاشتم سر فک کردن به این آدما آخه. میتونستم خیلی هشیارتر و بهتر زندگی کنم تو اون ساعات.

ولی خوب نبایدم ناامید بشم. البته نوشتم اینجا که اون روز نشستم و یه عالمه موج مثبت رو همه رو فرستادم و به نظر تیر آخر رو زدم اگر قرار باشه اتفاقی بیفته می افته و دیگه من هر چی از دستم بر می اومد انجام دادم و بیشتر از این نه لازمه و نه من می تونم.

آهان یه ویژگی دیگه هم که جدیدا در خودم کشف نمودم این هست که ماشاالله عین بابا واسه چیزایی که به من ربطی نداره کلی اعصاب خودم رو خرد و خاکشیر می کنم و حرص می خورم.

البته اگر منصف باشم و درست فک کنم خیلی بهبود ها هم داشتم. حالا بهبود ها رو تو پست بعدی می نویسم.

این پسته خیلی طولانی شد دیگه. بریم بعدی.